تبليغاتX
۱-ابتدا وارد مدیریت وبلاگ خود شوید ۲-تمام کد های قسمت ویرایش قالب خود را پاک کنید ۳-کد قالب مورد نظر خود را Copy کرده و در قسمت ویرایش قالبتان ، Paste کنید و سپس دکمه ی ثبت تغیرات را بزنید ۴-اگر می خواهید زیبایی قالب وبلاگتان حفظ شود ، از عکس با سایز بزرگ استفاده نکنید کد قالب نایت اسکین (134) سبد - بخشی از خاطره دوستم

سبد

زنگ تلفن خانه شان كه مي خورد قلب من هم همراه بوق تلفن مي طپيد و نفسم آرام و سنگين مي آمد .

سلام

سلام خوبي

خوبم و حرف هايي كه مهم نبود چه گفته مي شد مهم صداي دل انگيز و آهنگين او بود . نگاهش هميشه زيبا و وسوسه انگيز و لبانش حتي در اوج ناراحتي هم لبخند بود . هرگاه چشمانم را مي بندم قد گل اندامش و چهره گندم گونش در خيالم مي رقصد . مهربان است و مهربانيش شيرين .

- پنچ شنبه خونه اي

- آره چطور مگه

- قراره پنچ شنبه بيايم خدمتتون

- پنچ شنبه ؟ با كي

- با مامانم، چه احساسي داري

- نه پنچ شنبه قراره بريم خريد

- يعتي چي تو كه گفتي برنامه اي نداري . مامانم با مامانت صحبت كرده گفته كه موافقي ، قرارهاشون هم گذاشتند

- با من كسي صحبت نكرده . تو اصلا چرا دست از سرم برنمي داري ، چرا دنبال زندگيت نمي ري

- مگه من چي گفتم چرا عصباني مي شي

با گريه ادامه داد : ولم كن خسته شدم همه واسه من تصميم مي گيرن . چرا اين قدر اذيتم مي كني

- من اذيت مي كنم . مسخره كردي . مامانم زنگ زد  مامانت هم گفت با فلاني صحبت مي كنم بعدش هم زنگ زد گفت تشريف بياريد . حالا تو يكهو

- تو از جون من چي مي خواي .هان

- هچي ، چرا يكهو برق گرفتت

- تو همش مزاحم من مي شي

- مزاحم؟

- آره

- ديگه نمي شم ، هيچ اشكال نداره خداحافظ شما

- تو هميشه

- گفتم خداحافظ

- خداحافظ

تلفن قطع شد . نفس عميق كشيدم و خودم ول كردم روي صندلي . دوستي ، عشق ، خواستگاري 4 ساله تمام شد. به پروانه يكي از دوستانم زنگ زدم . آن زمان پروانه براي ديدار من از پاي  فتاده سرنگون مي آمد . روزگاري براي ترجمه اخبار سايت ساعت 1 يا 2 صبح زنگ مي زدم پري تا صدايم را مي شنيد لحظه اي قلبش از شوق مي ايستاد  مي گفت صبر كنيد اجازه بدهيد نفسم جا بيايد . گرماي نفسش را از گوشي تلفن حس مي كردم ، از همكارانم خجالت مي كشيدم و سعي مي كردم فضاي شبانه را پنهان كنم و تلاش مي كردم هرچه او از شوق شنيدن صداي من بي حال مي شد من با واژه هاي رسمي تر و رفتارهاي اداري فاصله را بيش تر كنم . هنگامي كه مي خواستم تلفن را قطع كنم با خواهش مي گفت بي انصاف من از صبح تا حالا سر از پا نشناخته اين لحظه را لحظه شماري مي كردم ... و تا مي خواست ادامه دهد و با صدايي  بسيار آهسته كه مي خواست ديگران از خواب بيدار نشوند برايم عشوه گري كند سريع مي گفتم خب فرمايشي نداريد خداحافظ و او التماس كه يك خط شعر بخوان ، حرف بزن هرچي دلت مي خواهد بگو فقط كمي حرف بزن صدايت خيلي داغه . همكارانم بعد از دو ، سه شب به احترامم قبل از اينكه زنگ بزنم به بهانه به اتاق بغلي مي رفتند خلاصه من و پري را پاي تلفن تنها مي گذاشتند و من گاهي برايش شعري مي خواندم. هرچي فلاني برايم ناز مي كرد ، پروانه نازم را مي كشيد.

با پروانه قرار گذاشتم مثل معمول سريع گفت مي آيم كوچه بغلي اداره تان . محل كارم جمهوري است و او از مطهري به جمهوري چو خود برق مي آمد. نمي دانم چگونه ولي تا من از همكارانم خداحافظي مي كردم و وسايلم را جمع مي كردم و پايين مي آمدم او را با چشمان هميشه شوخ و سرمست و بازيگوشش سرا پا بي تاب ديدار خود مي ديدم.

ديدمش ،  تند كرد و به سويم آمد و مثل هميشه گفت سيب زميني ميهمان من . لبخندي زدم و گفتم نه شانس آوردي غمگينم و مي خواستم بينمت تا درد دل كنم . چشمانش لحظه اي ترسيد از بوي رقيب يا چيز ديگر نمي دانم گرچه من گفته بودم به او هيچ تعهدي ندارم و دوستان ديگري هم دارم و او نيز دوستان ديگر . اما سريع خودش را جمع كرد و گفت چي شده عزيز دلم بگو خوشگلم بگو قربونت ...

ما از جمهوري تا هفت تير و از آن جا به خيابان شريعتي و از شريعتي به معلم و از معلم تا نزديكي هاي نارمك پياده رفتيم خودم هيچ  پروانه چه طوري آمد و به ناله هاي من گوش داد نمي دانم  . توي راه من از اولين برخوردمان گفتم . شهر... يكي از بستگان براي مراسمي تالاري گرفته بود . مامانم سرحال از پله هاي تالار پايين آمد و دستم را گرفتم و گفت بيا اينو ببين خيلي دختر نازيه ، توي جمع مثل ستاره مي درخشيد و منو با خودش برد. من دختري را از پشت سر ديدم موهاي فر كرده كه از زير روسري كوتاهش آشفته بيرون ريخته و قدي بلند كه با كفش هاي پاشنه بلند دلرباتر شده بود. چهره اش را نديدم به دروغ گفتم اين؟ اي بابا فكر كردم الان يه فرشته نشونم مي ديد اين كه زهرماره . مامانم با تعجب پرسيد خوشگل نيست گفتم نه بابا مسخره است چه طوري از اين خوشتان آمد . پدرم كنجكاو به سويمان آمد خواهرم تازه از تالار بيرون آمد و قبل از آن كه بابام نظرم را بپرسد گفت تيكه خوبيه مگه نه . مامانم مأيوس گفت نه قبول نداره خواهرم با حرص گفت دختر به اين نازي مسخره

و چند ماه بعد مامانم آمد و بدون آن كه تعارف كنم روي تختم نشست و گفت انشاالله خوشبخت بشه ، حيف شد چه قدر مامانش متين و موقر بود . مثل معمول سرم چو بزي تو كتاب بود بي حوصله پرسيدم كي ؟

- فلاني عقد كرده ، معلوم بود دختري مثل او رو سريع مي بردنش .

خنديدم و گفتم : مباركه

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت3:41توسط کامبیز | |