|
يه سال ديگه رفت و سال 88 آرام آرام داره از راه مي رسه . يه سال گذشت و چه اهميت داره و باز خواهيم گفت اميدواريم امسال سال آرامش ، تندرستي ، كانون گرم خانواده و جيبهاتون پر پول باد كه اغلب با شنيدن اين دعا لبها از خنده شكوفته مي شود. آرزوهايمان اغلب فردي و دعايمان اغلب سطحي يا خيلي آبكي خدا همه بيماران را شفا بدهد يه چيز بسيار كلي و خالي از احساس واقعي . در پايان هر سال مردمان سودها و زيان هاي كهنه خود را بررسي مي كنند تا حاصل آن را ملاك خويش براي سالي نو قرار دهند ( البته چنين باشد خوب است شك دارم كه ايرانيان چنين كنند ) اين كار را براي كشورها و ملت ها مي توان انجام داد براي برخي از كشورها چند دهه براي برخي از كشورها چند سده و فقط هشت كشور مي توان هزاره را بررسي كرد و حال مي خواهم كمي از يادداشت دوست عزيزم كه روزي در باره اش خواهم گفت ، بگويم و دوستاني كه در پست من ابراز لطف كرده بودند و نظرشان را داده بودند عرض كنم با نظرشان كمي مخالفم گرچه به بخشي از آن موافقم . ادبيات ما ، فرهنگ جامعه ما فقط به دم اهميت مي دهد . دم را غنيمت بدان آينده كه نيامده و در دست ما نيست گذشته هم كه گذشته . زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون نيست . زندگي گذشته ، حال و آينده است و متاسفانه ما كمتر از گذشته و كمتر از آن به آينده فكر كرده ايم. ما به آدم كتاب خوان احترام مي گذاريم ولي خودمان اهل كتاب خواندن نيستيم چون كتاب و كتابخواني وارد موضوعي به نام تخصص مي شود و تخصص نياز به تلاش و صرف وقت و پول است البته ما چون به زمان حال اهميت مي دهيم بيشتر به دلالي مي پردازم زيرا كوتاه ترين زمان براي رسيدن به پول مفت است. اما اين كه بايد از خودمان شروع كنيم موافقم زيرا توسعه از جامعه مدني مقدور مي شود و جامعه مدتي احترام به حقوق ديگران و رعايت قانون است و ما ملتي كه داراي هزاره است در فراز و نشيب اين زمان كهن يكي از عوامل رهايمان و ماندگاريمان آيين ها و رسوم بودند . نوروز را هيچ قدرتي نتوانسته از ما بگيرد . چهارشنبه سوري كه صدا و سيما به مضحكي چهارشنبه آخر سال اعلام مي كند مثل ماءالعشير كه همان آبجو است حال چه اشكال داشت مي گفتيم آبجو بدون الكل اين ها از حقه بازي هاست . به هر حال نمي توانند پايه هاي هزاره ما را تكاني بدهند و ما با اين پايه هاي كهن و قطور تلاش كنيم وايرانمان را بهتر كنيم و فكر كنيم چرا به آمار يونسكو ميزان كتاب خواني در ايران حتي از افغانستان كمتر است چه شده . به آينده براي ساختن مهين مان بيانديشيم و از گذشته به عنوان چراغ راهنماييمان بهره ببريم .دستتان را به گرمي مي فشارم . زنده باشيد.
سلام
روي صندلي ولو شده بودم كه دو تا از دوستان قديم به سراغم آمدند يكي با ايمل و ديگري حضوري . در باره دوستي كه ايمل زده بود و گفته بود تو كجايي بعدا خواهم گفت ولي علي دوست حدود 6 سال قبل . روزي كه بايد به هر شكلي شده غرفه اي در نمايشگاه مطبوعات مي گرفتم كه چند روز از آخرين مهلتش گذشته بود و همه مطبوعاتي ها غرفه ها را گرفته و وسايلشان را كم و بيش آورده بودند و ديگه هيچ جايي براي اداره ما نبود ولي من اگر براي خودم بي عرضه هستم براي اداره نه . به علي كه آن زمان ريشي بلند و آراسته داشت و قدي بلند و پيشاني بزرگ و مويي كمي بلند و لخت رسيدم در اولين برخورد بي مقدمه گفتم يه غرفه مي خواهم گفت نمي شه وقت تمام شده مطبوعات هم جاهاشان معلوم شده و ديگر جايي نداريم گفتم چرا داريد از هر غرفه 10 سانت كم كنيد آنها نمي فهمند ولي من غرفه دار شدم تازه در سالن خوب مي خواهم نه بد . گفت خوبه مي خواهي بهتون لطف بشه اگر حقتتونو مي خواستيد چه مي كرديد . او آخرسر همان كاري را كرد كه من بهش گفته بودم ولي اين سرآغاز دوستي ما شد. بعد از آن او همواره به من سر مي زد و مي گفت گفته هاي تو چراغ راه است ( مي دانم شوخي مي كرد) ولي ديروز بعد از 6 سال او داشت به من حرف هايي مي زد كه چراغ راهم باشد . به خودم گفتم من ايستاده ام يا او خيلي خوب راه افتاده من عمرم را حروم كردم يا او خوب بهره برده . تويي اين فكرها بودم كه دوباره روي صندلي ولو شدم.
چند وقته که وبم خراب شده بود نمی دونم چرا ولی مطلب گذاشته نمی شد. حالا انگار درست شده . به هر حال داشتم وبهای قدیم را که ضبط کرده بودم را می خواندم وب که الان براتون می گذارم خیلی به من حال می داد بخصوص که مرا به یاد یکی از دوستانم می انداخت امیدوارم هر جا که دوستم و نویسنده این وب هست خوش و سالم باشند و البته پولدار
● خوابم نمی بره . از فرط انزجار، از فرط بیزاری. ........................................................................................ ● روزگار نامهربانيست ای نازنين نه عشقی نه ماچی نه سکسی نه حتی يه تلويزيونی(از فيلم گوزنها) ........................................................................................ ● هرکی واجبی می ماله، پا لرزش هم بايد بشينه آقا، مامان ما هر از گاهی لابلای چيزهايي که میفرسته ........................................................................................ ● رذالت و شنائت فرهنگی مردم شهيد پرور شهر زوريخ (سوئيس)، ديروز، ۱۱ آگوست آدرس سايت هم اينجاست، که در اين سايت به ۴ زبان ........................................................................................ ● بی فولی مشکلات بعضيها و مشکلات ما ******************************** قابل توجه خانمها با رينگ پستونهای سوپر دولوکس ● اندراحوالات شماليها
صبح نه صبح زود به سر كار مي رفتم . آفتاب زمستان نه آن آفتابي كه از كودكي به ياد دارم . ديوار گاهگلي روي آجرهاي گلي رو به رويت باغچه مملو از برف زمستاني سفيد نه كه از گذشت روزگار كثيف شده به تقليد از زنان و پيرمردان كه لم داده و تن مي سپاري به گرماي دل انگيز ديوار . آفتاب از سر مهر مي نوازه به خوشي . تو و من با چكمه اي كودكانه و شلواري شايد به بازي چند باري زمين خورده و پاره شده شايد هم نو و بي خيال از دعواي مادر ، ول شده روي زمين . بي خيال از بازي روزگار . آفتاب زمستان به همراه گرماي خودروها مرا واداشته به يك پيراهن و كت با كيف كهنه كه ديگر انكار امضايم شده و چه قدر دوستش دارم ، خاطره شب هاي كار و تلاش براي سايتي كه به آني محو شد.از پله هاي اتوبوس پايين آمدم . هنوز ياد نگرفتم كه براي آموختن و آگاه شدن بايد هزينه كرد پس در لابلاي آدم هاي بدتر از خودم سرك مي كشم تا تيتر هاي روزنامه ها را بخوانم تيتر هايي كه بيش تر گولت مي زنند تا باني تحريكت شوند . راه افتادم چراغ سبز مي شود و مي توانم از خيابان رد شوم . چه قدر سياهي ، دختران و زناني مي بينم با صورت هاي بي حال و بي رمق ، تهي از شادي و نشاط صبحگاهي و نه رژ لب و گونه اي آن طوري كه مرا به دقت و لذت وادارد و نه عطر زنانه اي كه مرا به ياد خاطره اي خوش اندازد . هيچ سياهي ، سياهي ، سياهي . مانتو سياه مقنعه سياه و شلوار سياه و البته چون چرك تاب است چند وقتي است كه شسته نشده . زنان و دختران سياه پوش از كنارم مي گذرند هر كدام درگير گرفتاري خود. زير اين آفتاب زمستاني رانندگان بوق مي زنند . برخي مسير مي پرسند ، برخي مي گويند سوار شو ، برخي : آهاي يارو بد جايي وايستادي برو بابا و بعد خودشان مي آيند جاي طرف مي ايستند تا مسافر بزنند . برخي ديگر براي آنان بوق مي زنند . بوق مي زنند كه تند برو ، بوق مي زنند كه اهوي سر مي بري . بوق بوق بوق. بوق مي زنند كه خانم كجا كجا . بوق ها مث چكش توي سرم مي زنند و صداي موتوري ها كه بي مهابا از لاي ماشين ها مي لغزند مث خوره روحم را مي خورند . چند مرد با حالتي قلدرمآبانه از ته گلو فرياد مي زنند هفت تير ، هفت تير . رسالت ، رسالت بيا . بهارستان سوار شو بهارستان . روي برمي گردانم . چشمم به جواناني مي افتد كه به جاي كار و تلاش توليد، تراكت پخش مي كنند پشت سرهم ايستاده اند و برگ هاي گوناگون را به سويت گويي پرت مي كنند و من از لاي آنان مي گذرم و گاهي شرمنده از رويشان و گلاهي كلافه از آزارشان . برگ ها زير دست و پا همراه باد مي چرخند. روبه رويم يه خرابه كه سال هاست پي برداري شده ولي معلوم نيست كي قراره يه فكري در باره اش بكنند اصلا مهم نيست كه چهره شهر زشت مي شه و درست چند قدم آن طرف تر شهرداري. آفتاب زمستان براي مني كه بلآخره سوار اتوبوس ديگري شدم و توانستم گوشه اي روي صندلي كهنه اي لم بدهم و البته نه من و نه كسي ديگر حق ندارم و نداره بپرسه كه چرا اين صندلي ها اتوبوس اين قدر مندرس و كثيف است چرا كسي آنها را درست و حسابي نمي شورد.گفتم روي صندلي لم داده بودم و آفتاب زمستاني چون دستان نوازشگر زني لابلاي تنم مي لغزيد و البته نه به زيبايي و وسوسه انگيزي دست زني . اما گرمايش گرماي دست زني بود و چه خوب . دختر جواني با شالي كه به سر انداخته و شلواري كه در پوتين كرده و پالتويي سرخابي و كيفي همرنگ شال طوسي به دست توجه من و فاطمه كماندو به يك آن جلب كرد شك ندارم هر دو از ديدن دختر جوان خوشحال شديم من براي لذت بردن او براي بيكار نبودن. دلم مي سوزد اول براي خودم و دوم براي تو اي زن . خودخواهي است ولي من اول براي خودم دلم مي سوزد كه هر روز صبح به جاي ديدن دختر و زنان جوان يا حتي پير زيبا با اندامي تراشيده و چهره اي آرايش كرده با دامني كوتاه و جورابي به رنگ پا يا حتي به رنگ مشكي . جورابي تا به زانو يا تا به مچ كه خراميدن زنانه شان با دامنشان مرا وامي دارد از لحظه خوب ديدن نفس عميقي به شكرانه بكشم . بلوزي خوش رنگ آستين حلقه اي يا كوتاه ( نه تاپ يا آستين بلند) با گردن بندي زيبا كه بر سينه صيقلي اش خودنمايي مي كنه و موجب مي شود چشمانم از ديدنش دو دو بكند و موهايي شانه خورده يا بي حوصله به بند كشي انداخته كه با بالا و پايين رفتش به روحم چشمك مي زنه . لبانش به خنده وا مي شه و عطر زنانه اش رويم را به دنبالش وامي دارد. و مهم تر از همه او مجبور است كه اندامش را خوب و وسوسه انگيز نگه داره نه مث حلا چاق با شكمي برآمده و باسني بزرگ و هيكلي شل. نه نه به خدا پناه مي برم نه به خدا قادر نيستم تجسم كنم اما چه كنم كه لعنت بر مانتو باد كه عيب ها را پنهان مي كنه. همچنان توصيفهاي شيرينم را مزه مزه مي كنم فكر مي كردم كه اي كاش حجاب اجباري نبود كه حركت هاي تند دست زن خپل چادري مثلا نيروي انتظامي كه با تحقير باحركت انگشت از دختر جوان مي خواهد به دنبالش به گوشه اي برود . كامم را تلخ مي كند. از اتوبوس پياده مي شوم دختر لبخندي به لب داره ته دلم آفرينش مي گويم كه به راستي زنان در اين كارزار از مردان شجاع ترند . زن اراجيفي مي گويد كه البته من نمي توانم بشنوم ولي در آخر دختر دون آن كه شلوارش را از پوتين در آورد از دست زن خلاص مي شود و همچنان لبخندش را به لب دارد. راننده اتوبوس مي آيد در را مي بند و راه مي افتد مجبور مي شوم به طرف اتوبوس قراضه بدوم . راننده با صورتي نتراشيده ، موهايي آشفته و پيراهن فرمي كثيف و شكمي روي فرمون ماشين ول شده با اكراه در جلو را مي زند سوار مي شوم بي اختيار تشكر مي كنم و بليتم را مي دهم . جايي براي نشستن نيست ، مرداني را مي بينم كه روي صندلي هاي پاره بر آفتاب زمستاني لميده اند.
|