تبليغاتX
۱-ابتدا وارد مدیریت وبلاگ خود شوید ۲-تمام کد های قسمت ویرایش قالب خود را پاک کنید ۳-کد قالب مورد نظر خود را Copy کرده و در قسمت ویرایش قالبتان ، Paste کنید و سپس دکمه ی ثبت تغیرات را بزنید ۴-اگر می خواهید زیبایی قالب وبلاگتان حفظ شود ، از عکس با سایز بزرگ استفاده نکنید کد قالب نایت اسکین (134) سبد

سبد

يه سال ديگه رفت و سال 88 آرام آرام داره از راه مي رسه . يه سال گذشت و چه اهميت داره  و باز خواهيم گفت اميدواريم امسال سال آرامش ، تندرستي ، كانون گرم خانواده و جيبهاتون پر پول باد كه اغلب با شنيدن اين دعا لبها از خنده شكوفته مي شود. آرزوهايمان اغلب فردي و دعايمان اغلب سطحي يا خيلي آبكي خدا همه بيماران را شفا بدهد يه چيز بسيار كلي  و خالي از احساس واقعي .

در پايان هر سال مردمان سودها و زيان هاي كهنه خود را بررسي مي كنند تا حاصل آن را ملاك خويش براي سالي نو قرار دهند ( البته چنين باشد خوب است شك دارم كه ايرانيان چنين كنند ) اين كار را براي كشورها و ملت ها مي توان انجام داد براي برخي از كشورها چند دهه براي برخي از كشورها چند سده و فقط هشت كشور مي توان هزاره را بررسي كرد و حال مي خواهم كمي از يادداشت دوست عزيزم كه روزي در باره اش خواهم گفت ، بگويم و دوستاني كه در پست من ابراز لطف كرده بودند و نظرشان را داده بودند عرض كنم با نظرشان كمي مخالفم گرچه به بخشي از آن موافقم .

ادبيات ما ، فرهنگ جامعه ما فقط به دم اهميت مي دهد . دم را غنيمت بدان آينده كه نيامده و در دست ما نيست گذشته هم كه گذشته . زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون نيست . زندگي گذشته ، حال و آينده است و متاسفانه ما كمتر از گذشته و كمتر از آن به آينده فكر كرده ايم. ما به آدم كتاب خوان احترام مي گذاريم ولي خودمان اهل كتاب خواندن نيستيم چون كتاب و كتابخواني وارد موضوعي به نام تخصص مي شود و تخصص نياز به تلاش و صرف وقت و پول است البته ما چون به زمان حال اهميت مي دهيم بيشتر به دلالي مي پردازم زيرا كوتاه ترين زمان براي رسيدن به پول مفت است.

اما اين كه بايد از خودمان شروع كنيم موافقم زيرا توسعه از جامعه مدني مقدور مي شود و جامعه مدتي احترام به حقوق ديگران و رعايت قانون است و ما ملتي كه داراي هزاره است در فراز و نشيب اين زمان كهن يكي از عوامل رهايمان و ماندگاريمان آيين ها و رسوم بودند . نوروز را هيچ قدرتي نتوانسته از ما بگيرد . چهارشنبه  سوري كه صدا و سيما به مضحكي چهارشنبه آخر سال اعلام مي كند مثل ماءالعشير كه همان آبجو است حال چه اشكال داشت مي گفتيم آبجو بدون الكل اين ها از حقه بازي هاست . به هر حال نمي توانند پايه هاي هزاره ما را تكاني بدهند و ما با اين پايه هاي كهن و قطور تلاش كنيم وايرانمان را بهتر كنيم و فكر كنيم چرا به آمار يونسكو ميزان كتاب خواني در ايران حتي از افغانستان كمتر است چه شده .  به آينده براي ساختن مهين مان بيانديشيم و از گذشته به عنوان چراغ راهنماييمان بهره ببريم .دستتان را به گرمي مي فشارم . زنده باشيد.

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت9:28توسط کامبیز | |

سلام
خسته نباشی
خیلی به دور و اطرافت با دقت نگاه می کنی
من اصلا برام مهم نیست چون فکر می کنم اون جوری که دوست دارم دارم زندگی می کنم - ازش دارم لذت می برم چقدر فکر کنم که ای کاش ... ای کاش...
فکر می کنی از کجا باید شروع کرد ؟ کی باید شروع کنه که همه چیز خوب بشه
خوب اون وقت می شد شهر ایده آل افلاطون
زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است
اگه اون ور آبها هم بری هرکی درگیری خاص خودشو داره هوای کثیف دارن هوای خوب هم دارن با حجاب هم دارن بی حجاب هم دارن به با حجابها توهین می شه و به بد ترین پوششها هم خیلی وقتها تعرض شده
من می گم بیا کمی بنویس چقدر آدمها خوبن
آیا تونستی در روز سه نفر رو از ته دل بخندونی؟
آیا تونستی تو یک روز دل کسی رو شادشاد کنی
هر کجا که باشم آسمان مال من است
همه ما آدمها یه جورایی مشکل داریم حتی تو حتی من
ما اگه می تونیم خودمونو اصلاح کنیم
خیلی حرفهای دیگه دارم ولی وقت اندکه
تا بعد................

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت23:58توسط کامبیز | |

روي صندلي ولو شده بودم كه دو تا از دوستان قديم به سراغم آمدند يكي با ايمل و ديگري حضوري . در باره دوستي كه ايمل زده بود و گفته بود تو كجايي بعدا خواهم گفت ولي علي دوست حدود 6 سال قبل . روزي كه بايد به هر شكلي شده غرفه اي در نمايشگاه مطبوعات مي گرفتم كه چند روز از آخرين مهلتش گذشته بود و همه مطبوعاتي ها غرفه ها را گرفته و وسايلشان را كم و بيش آورده بودند و ديگه هيچ جايي براي اداره ما نبود ولي من اگر براي خودم بي عرضه هستم براي اداره نه . به علي كه آن زمان ريشي بلند و آراسته داشت و قدي بلند و پيشاني بزرگ و مويي كمي بلند و لخت رسيدم در اولين برخورد بي مقدمه گفتم يه غرفه مي خواهم گفت نمي شه وقت تمام شده مطبوعات هم جاهاشان معلوم شده و ديگر جايي نداريم گفتم چرا داريد از هر غرفه 10 سانت كم كنيد آنها نمي فهمند ولي من غرفه دار شدم تازه در سالن خوب مي خواهم نه بد . گفت خوبه مي خواهي بهتون لطف بشه اگر حقتتونو مي خواستيد چه مي كرديد . او آخرسر همان كاري را كرد كه من بهش گفته بودم ولي اين سرآغاز دوستي ما شد. بعد از آن او همواره به من سر مي زد و مي گفت گفته هاي تو چراغ راه است ( مي دانم شوخي مي كرد) ولي ديروز بعد از 6 سال او داشت به من حرف هايي مي زد كه چراغ راهم باشد . به خودم گفتم من ايستاده ام يا او خيلي خوب راه افتاده من عمرم را حروم كردم يا او خوب بهره برده . تويي اين فكرها بودم كه دوباره روي صندلي ولو شدم.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت23:54توسط کامبیز | |

چند وقته که وبم خراب شده بود نمی دونم چرا ولی مطلب گذاشته نمی شد. حالا انگار درست شده . به هر حال داشتم وبهای قدیم را که ضبط کرده بودم را می خواندم وب که الان براتون می گذارم خیلی به من حال می داد بخصوص که مرا به یاد یکی از دوستانم می انداخت امیدوارم هر جا که دوستم و نویسنده این وب هست خوش و سالم باشند و البته پولدار

 

● خوابم نمی بره . از فرط انزجار، از فرط بی‌زاری.
از خودم گله دارم.از خودم منزجرم.
از اين خود ساده ‌دل.
ولی خب، حداقل خوبی تنفر برای من، انگيزه برای
حرکته و بهتر شدن.
فردا دگر گونه عمل می کنم.قاطع و مصمم.
پس تا صبح يه چرت بزنم و پاشم.

□ نوشته شده در ساعت 4:24 AMتوسط ندا   


 

........................................................................................

13.8.02

روزگار نامهربانيست ای نازنين

نه عشقی نه ماچی نه سکسی نه حتی يه تلويزيونی(از فيلم گوزنها)
دلم تنگه، برای ايران ، برای خونمون، برای مادرم، خواهرهام.
با وجود تمام استقلالی که دارم و سرم حتی جلو خدا خم نميشه
هنوزهم بچه ام. محتاج عشق بی‌شائبه و مهربانی مادرم هستم.
دلم برای بوی مامانم تنگ شده.
من خيلی زود بزرگ شدم و خونمون رو ترک کردم برخلاف خيلی از
دخترها که بعد از ازدواج و ۴تا بچه هنوز هم وابسته به مادرشونند.
۱۸ سالم بود که شروع کردم به تنها زندگی کردن. توی تهرون دانشجو بودم.
يه خونه کرايه کرده بودم که زير زمين خونه‌ای بود با پول پيشی که داده بوديم
ماهی ۱۲۰۰۰ تومان کرايه می‌دادم. پول توجيبی از مامانم ۲۰۰۰۰تومان می‌گرفتم
که بعد از دادن کرايه ۸۰۰۰ تومن برام می‌موند خودم هم شاگرد خصوصی(شيمی) داشتم
و خوب يه مقدار پول اونجا گيرم می‌امد.تمام اين وقايع مربوط به سال ۱۳۷۰
هجری شمسی.
نقش پدرم تو زندگی من خيلی کمرنگ بود. هيچ وقت‌رابطه خوبی با هم نداشتيم
اصلاً آدم احساساتی نيست. نه تهرون نه اينجا سوئيس نه يکبار بهم زنگ زدو نه
به ملاقاتم اومد. يکبار نپرسيد دخترم کم‌و کسری داری يا نه؟
مادرم رو دوست دارم چون مادرمه. ولی مادرمم هم نقايص زيادی داره.
خيلی نگرانه. هميشه موجی از نگرانی رو به من انتقال می‌ده.
تو خونه ما خبری از لوس کردن نبود. و هميشه خدا ما مقصر بوديم.
هيچ وقت کسی قربون صدقه ما نرفت.
برای همين من عاشق مهر دادنم . عاشق مهرورزيدن.
تمام وجودم قلبه. تمام وجودم عشق.
حيف که هيچکس قدر من و ندونست.
می‌بينم دخترهای خودخواه و ناسازگار و بددهن و بی‌سوادچه مورد پرستش شوهرشونند.
ولی من .........
ولی من شما رو دارم ، عاشق تک تک شماهام.
عشقم رو وشاديهای زندگيمو در قالب واژه‌هابا شما تقسيم می‌کنم.
چقدر از شما مهر دريافت می‌کنم چقدر عشق.
دلم می‌خواد بر گونه‌همه شما بوسه‌ای به‌يادگار بگذارم، به نشان عشق و قدردانی.
به نشانه عشق و قدردانی



□ نوشته شده در ساعت 4:42 PMتوسط ندا   


 

........................................................................................

12.8.02

هرکی واجبی می ماله، پا لرزش هم بايد بشينه

آقا، مامان ما هر از گاهی لابلای چيزهايي که می‌فرسته
چند تا از اين مجله های بی‌کلاس و حيف وقت ،برای ما
می‌فرسته، که خدايی ناکرده معلومات عمومی دلبندش
در غربت دچار بيماری‌ هلِلِپ(اسهال) نشه.
از جمله اين مجله‌ها مجله «‌خانواده» و «زن‌روز» و از اين قبيل
مجله‌هاست که ما هميشه اون‌ها رو تو توالت می‌خونيم.
واقعاً شکم کار بيار خوبيه، اگه می‌گين نه، ‌يکبار امتحان کنيد. از همه
با مزه‌تر ستونهای تبليغاتشه.
ـ چاقی و لاغری تضمينی در ۵جلسه
ـ گونه‌ گذاری وگونه برداری بدون عمل جراحی
ـ کمربند ماهواره‌ای برای لاغری
ولی ۲ تا از تبليغها که توی مجله «زن روز» دهن سرويس
می‌کنه، يکی ترک اعتيادِ و ديگری تبليغ «تيزبر خوشبو» يا
به زبان خودمونی « واجبی».
من نمی‌دونم چرا مصرف واجبی در ايران زياد شده فکر کنم
رابطه مستقيم با ايجاد خانه‌های عفاف داره.
آقا اين واجبی من رو ياد يک خاطره جگرخراش می‌ندازه که
باعث شد اولين و آخرين بار مصرف واجبيم باشه.
موضوع از اين قرار بود که سال دوم دانشجويی‌ام من و دوستم
ميترا پيش يه خانم پير و وسواسی پانسيون شديم، در واقع يه اطاق
در آپارتمان اين خانم داشتيم و با او يک جا زندگی می‌کرديم.
از مقررات اين خونه اين بود که ما اجازه داشتيم فقط هفته‌ای يکبار
بريم حموم. از خونه هم که بيرون نمی‌رفت، هميشه خدا هم تو سالن
خونه که در بزرگ شيشه‌ای داشت می‌نشست که سمت راستش توالت
و سمت چپش حموم بود و تلويزيون تماشا می‌کرد.
آقا يک شب زد و فخری خانم که ايشان ارادت خاصی بهشون داشت
دعتشون کردند. ما هم که قند تو دلمون آب شده بود، تا شب لحظه‌
شماری می کرديم. دوستم ميترا، مامانش از گرگان براش واجبی
مخصوص فرستاده بود. قرار شد همون شب به پر و پاچه مون بماليم
و بعد برخلاف مقررات بريم حموم. واقعاً جشنی بود برای ما.
آقا تو اطاق روزنامه پهن کرديم و دِبمال واجبی. من هم دفعه اولم بود
و از بوی واجبی داشتم خفه می‌شدم. بعد از اين که از واجبی مالی
فارغ شديم، لخت و عور نشستيم رو روزنامه‌ها و يه سيگار چاق کرديم
و گل بگو گل بشنو.
تازه چونه‌مون گرم شده بود و کم‌ کمک تکه‌های کنده شده مو داشت نمايان
می‌شد که صدای بهم خوردن در وشنيديم.
ای دل غافل حالا چه خاکی بسر کنيم؟ بلافاصله در اطاقو بستيم.
آذر جون (صاحب خانه) برگشته بود خونه، و يه راست رفت سراغ
تلويزيون، در واقع شاهراه توالت و حمام. بدبخت شده بوديم، بوی‌گند واجبی
داشت خفه‌مون می‌کرد، عاقبت به اين نتيجه رسيديم که بريم توالت پاهامون رو
بشوريم. همون طور که واجبی به پاهامون ماسيده بود شلوار کرديم پامون.
اول دوستم ميترا رفت و بعد از زمانی که يک قرن بر من گذشت برگشت.
بعد نوبت من بود. تا پام رو گذاشتم تو سالن، يک تيکه گنده واجبی، که الان
خشک و آهکی شده بود از پاچه شلوارم ريخت رو زمين.
خدارو شکر نفهميد. تو توالت هم يه قالب صابون رو انداختم تو سوراخ توالت،
‌تا فرداش تا آب می‌ريختی، کف می‌کرد ومی‌اومد بالا.
صبح اون روز، آذر جون هی ‌به خورده واجبيهای خشک شده که توی سالن
ريخته شده بود نگاه می‌کرد و بعدش به سقف.
فکر می‌کرد يه تيکه از گچ سقف ريخته پايين.!!!!

□ نوشته شده در ساعت 1:06 AMتوسط ندا   


 

........................................................................................

11.8.02

رذالت و شنائت فرهنگی

مردم شهيد پرور شهر زوريخ (سوئيس)، ديروز، ۱۱ آگوست
در يک تظاهرات خيابانی يک ميليون نفری با رمز
«Street Parade» مشت محکمی بر دهان ياوه گويان شرق
و غرب کوبيدند.
ازدحام غير قابل تصوری بود. البته من از تلويزيون ديدم، چون
اگر اونجا طلا هم تقسيم کنند من نميرم.
واقعاً حماقت و بی‌شعوری و شوت بودن ملت در اين جشن
بواضح مشخصه.
خيلی هم دلم خنک شد، ديروز هوا
سرد بود و يکريز بارون می‌اومد.
ديروز دهمين سال برگزاری اين گرد همائی خود جوش
مردمی بود که از سال ۱۹۹۲، هر ساله به طور تقريبی
حدود ۲۰ ٪ نسبت به سال قبل به جمعيت شرکت کننده
افروده شده است. تا جائی که در مراسم بزن و بکوب امسال
يک ميليون نفر شرکت داشتند.
(با توجه به اينکه جمعيت شهر زوريخ حدود ۴۰۰ هزار نفره.
البته جمعيت زوريخ روزها با شبها کلی اختلاف داره، يعنی
روزها خيلی بيشتره. چون خيلی ها از شهرهای اطراف
برای کار به زوريخ ميان و عصرها برميگردند.)
در واقع جمعيت شهر زوريخ سالی يکبار ، اونهم فقط به
مدت يک روز،۳ برابر ميشه.
يک ميليون نفر با قيافه‌ها و لباسهای اجق وجق.
احتمال ديدن آدمی با قيافه‌ و لباس عادی در اين مراسم
يک ميليون نفره تقريباً وجود نداره.
مشابه چنين مراسمی هر ساله در شهر برلين آلمان هم
برگزار ميشه.
بگذريم که هنوز جامعه شناسان در توجيه چنين گرد همائی
با چنين شکل و شمايل‌هائی انگشت به دهان مونده‌اند.
اما به نظر من، بابا از فرط رفاه و بی‌خيالی زدند به درٌه جيمبو.
به قول مازندرانيها:
شه کنگِ حِِنا ونه. يعنی طرف از بس پول داره، ديگه کونش رو
هم حنا می‌گذاره.
تلويزيون يه دختر و پسری رو نشون می‌داد که پسره به عضو ناشريفش
و دختره به نازش يک عالمه حلقه و گوشواره وصل کرده بودند.
(البته گوشواره که چه عرض کنم کي....واره و ک.....واره.
خوب خدا شفاشون بده.
اينهم چند تا عکس از اين مراسم:
۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷، ۸، ۹، ۱۰

آدرس سايت هم اينجاست، که در اين سايت به ۴ زبان
انگليسی، فرانسه، آلمانی و ايتاليائی اطلاعات کاملی
در مورد Street Parade همراه عکس و فيلم و تفضيلات در
اختيار امت هميشه در صحنه قرار داده شده.

□ نوشته شده در ساعت 7:39 PMتوسط ندا   


 

........................................................................................

9.8.02

  


 

بی فولی
از مزايای زندگی در خارج اينه که يه چيزهايي تجربه می‌کنی
که هرگز در ايران تجربه نمی‌کردی، حداقل در ايران من تجربه
نکردم‌. مثلا بی پولی، آقا توجه کنيد بی‌پولی، نه کم پولی.
ديروز کارم به جايی رسيد رفتم سراغ جعبه شعبده بازی،
آخه اونجا يه ۵ فرانکی برای کار شعبده بازی گذاشته بودم.
من يه خری هستم که، خدا، ناکرده حساب.
خيلی ولخرجم، مخصوصاً دوست دارم وقتی مهمون می‌آد خونمون،
بايد با بهترين ها، در حد امکان، ازش پذيرايي کنيم.
قربونش بشم که حداقل هر شب يه مهمان خونه ماست.
اصلاً از آدمهای خسيس عُقم می‌گيره.

مشکلات بعضيها و مشکلات ما
اينجا يه برنامه تلويزيونی هست به نام دادگاه که در اون علت دعواها
ومراجعه افراد به دادگاهها رو نشون می‌ده.
اينجا تو روزنامه‌ها خيلی وقتها هتلهايي رو تبليغ می‌کنه که در يه تاريخ
معين، هفته‌ی رژيم دارند. به اين مفهوم که حداقل ۱۰۰۰ فرانک
(يک دلار آمريکا = ۱.۵ فرانک سوئيس) برای يک هفته
بايد بدی و در اين هتلها در اين يک هفته از غذاهای کم کالری استفاده می‌کنی.
ورزشهای اجباری، ماساژ، حمامهای عجيب مثل حمام شکلات‌ و از اين جور
قرتی بازيها.
يه خانم که از اين هتلها استفاده ‌کرده بود، در دادگاه ادعا داشت که در اين زمان از
آشپزخونه هتل بوی بسيار هوس انگيز يه کيک اومده، که چون اين خانم در رژيم
بودند، دچار رنج روحی وافسردگی شدند!!!!! وبايد هتلچيه پولش و پس بده.

********************************

قابل توجه خانمها با رينگ پستونهای سوپر دولوکس
نظر باينکه امروزه خانمها پول بسيار زيادی برای
بزرگ کردن سينه‌هاشون صرف می‌کنند، پس
زنها با سينه‌‌های بزرگ توجه کنند که اجازه
دارند ما‌ به‌التفاوت رو با داماد محترم هنگام ‌محاسبه
مهريه حساب کنند.
ننه‌جون، ما که اون موقع کسی بهمون نگفت چه گنجينه‌ای
داريم، ولی شما حواستون جمع باشه.

□ نوشته شده در ساعت 10:39 PMتوسط ندا   

 

اندراحوالات شماليها
امشب با شکم خالی يه ذره مشروب خوردم، حالم و بهم زد.
البته شکوفه‌هام بالا نزده.
می دونيد شماليها دارای ۳خصلت بسيار ارزنده‌اند
۱- مشروب خوری به حد افراط
۲ـ قماربازی(بيشترپوکر)
۳ـ کم فعاليت بودن عضو شريف
اينها هم، نتيجه تهاجم فرهنگی روسها حدود ۵۵ سال پيشه.
بابام تعريف می کنه اون موقعها خيلی کشتی‌های روسی وارد
بابلسر می‌شدند.حتی بابام وعموهام تا حد قابل توجهی روسی
بلدند.
بعضی موقعها تو دهات شمال ،يه زنها و مردهايي می‌بينی‌کپی
روسها هستند. می‌گويند:مادرانشان خود را به برادرهای روس تفويض کرده‌اند.
خدا رو چه ديدی شايد ما هم‌از نوادگان تولستوی باشيم!
و اما درباره چرايي کم بودن‌فعاليت عضو شريف شماليها،آقا ساده‌است،رطوبت،رطوبت.
اگر دزخت بامبو به اون عظمت رو اونجا بکاری از رطوبت کله‌اش خم می شه می‌آد
پايين، چه برسه به عضو شريف که همچين استحکام درست و حسابی هم نداره.

□ نوشته شده در ساعت 10:20 PMتوسط ندا   

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت23:47توسط کامبیز | |

صبح نه صبح زود به سر كار مي رفتم . آفتاب زمستان نه آن آفتابي كه از كودكي به ياد دارم . ديوار گاهگلي روي آجرهاي گلي رو به رويت باغچه مملو از برف زمستاني سفيد نه كه از گذشت روزگار كثيف شده به تقليد از زنان و پيرمردان كه لم داده و  تن مي سپاري به گرماي دل انگيز ديوار . آفتاب از سر مهر مي نوازه به خوشي . تو و من با چكمه اي كودكانه و شلواري شايد به بازي چند باري زمين خورده و پاره شده شايد هم نو و بي خيال از دعواي مادر ، ول شده روي زمين . بي خيال از بازي روزگار .

آفتاب زمستان به همراه گرماي خودروها مرا واداشته به يك پيراهن و كت با كيف كهنه كه ديگر انكار امضايم شده و چه قدر دوستش دارم ، خاطره شب هاي كار و تلاش براي سايتي كه به آني محو شد.از پله هاي اتوبوس پايين آمدم . هنوز ياد نگرفتم كه براي آموختن و آگاه شدن بايد هزينه كرد پس در لابلاي آدم هاي بدتر از خودم سرك مي كشم تا تيتر هاي روزنامه ها را بخوانم تيتر هايي كه بيش تر گولت مي زنند تا باني تحريكت شوند .

راه افتادم چراغ سبز مي شود و مي توانم از خيابان رد شوم . چه قدر سياهي ، دختران و زناني مي بينم با صورت هاي بي حال و بي رمق ، تهي از شادي و نشاط صبحگاهي و نه رژ لب و گونه اي آن طوري كه مرا  به دقت و لذت وادارد و نه عطر زنانه اي كه مرا به ياد خاطره اي خوش اندازد . هيچ سياهي ، سياهي ، سياهي . مانتو سياه مقنعه سياه و شلوار سياه و البته چون چرك تاب است چند وقتي است كه شسته نشده . زنان و دختران سياه پوش از كنارم مي گذرند هر كدام درگير گرفتاري خود.

زير اين آفتاب زمستاني رانندگان بوق مي زنند . برخي مسير مي پرسند ، برخي مي گويند سوار شو ، برخي : آهاي يارو بد جايي وايستادي برو بابا و بعد خودشان مي آيند جاي طرف مي ايستند تا مسافر بزنند . برخي ديگر براي آنان  بوق مي زنند . بوق مي زنند كه تند برو ، بوق مي زنند كه اهوي سر مي بري . بوق بوق بوق. بوق مي زنند كه خانم كجا كجا . بوق ها مث چكش توي سرم مي زنند و صداي موتوري ها كه بي مهابا از لاي ماشين ها مي لغزند مث خوره روحم را مي خورند . چند مرد با حالتي قلدرمآبانه از ته گلو فرياد مي زنند هفت تير ، هفت تير . رسالت ، رسالت بيا . بهارستان سوار شو بهارستان . روي برمي گردانم . چشمم به جواناني مي افتد كه به جاي كار و تلاش توليد، تراكت پخش مي كنند پشت سرهم ايستاده اند و برگ هاي گوناگون را به سويت گويي پرت مي كنند و من از لاي آنان  مي گذرم و گاهي شرمنده از رويشان و گلاهي كلافه از آزارشان . برگ ها زير دست و پا همراه باد مي چرخند.

روبه رويم يه خرابه كه سال هاست پي برداري شده ولي معلوم نيست كي قراره يه فكري در باره اش بكنند اصلا مهم نيست كه چهره شهر زشت مي شه و درست چند قدم آن طرف تر شهرداري.

آفتاب زمستان براي مني كه بلآخره  سوار اتوبوس ديگري شدم و توانستم گوشه اي روي صندلي كهنه اي لم بدهم و البته نه من و نه كسي ديگر حق ندارم و نداره بپرسه كه چرا اين صندلي ها اتوبوس اين قدر مندرس و كثيف است چرا كسي آنها را درست و حسابي نمي شورد.گفتم روي صندلي لم داده بودم و آفتاب زمستاني چون دستان نوازشگر زني لابلاي تنم مي لغزيد و البته نه به زيبايي و وسوسه انگيزي دست زني . اما گرمايش گرماي دست زني بود و چه خوب . دختر جواني با شالي كه به سر انداخته و شلواري كه در پوتين كرده و پالتويي سرخابي و كيفي همرنگ شال طوسي به دست توجه من و فاطمه كماندو به يك آن جلب كرد شك ندارم هر دو از ديدن دختر جوان خوشحال شديم من براي لذت بردن او براي بيكار نبودن. دلم مي سوزد اول براي خودم و دوم براي تو اي زن . خودخواهي است ولي من اول براي خودم دلم مي سوزد كه هر روز صبح به جاي ديدن دختر و زنان جوان يا حتي پير زيبا با اندامي تراشيده و چهره اي آرايش كرده با دامني كوتاه و جورابي به رنگ پا يا حتي به رنگ مشكي . جورابي تا به زانو يا تا به مچ كه خراميدن زنانه شان با دامنشان مرا وامي دارد از لحظه خوب ديدن نفس عميقي به شكرانه بكشم . بلوزي خوش رنگ آستين حلقه اي يا كوتاه ( نه تاپ يا آستين بلند) با گردن بندي زيبا كه بر سينه صيقلي اش خودنمايي مي كنه و موجب مي شود چشمانم از ديدنش دو دو بكند و موهايي شانه خورده يا بي حوصله به بند كشي انداخته كه با بالا و پايين رفتش به روحم چشمك مي زنه . لبانش به خنده وا مي شه و عطر زنانه اش رويم را به دنبالش وامي دارد. و مهم تر از همه او مجبور است كه اندامش را خوب و وسوسه انگيز نگه داره نه مث حلا چاق با شكمي برآمده و باسني بزرگ و هيكلي شل. نه نه به خدا پناه مي برم نه به خدا قادر نيستم تجسم كنم اما چه كنم كه لعنت بر مانتو باد كه عيب ها را پنهان مي كنه.

همچنان توصيفهاي  شيرينم  را مزه مزه مي كنم فكر مي كردم كه اي كاش حجاب اجباري نبود كه حركت هاي تند دست زن خپل چادري مثلا نيروي انتظامي كه با تحقير باحركت انگشت از دختر جوان مي خواهد به دنبالش به گوشه اي برود . كامم را تلخ مي كند. از اتوبوس پياده مي شوم دختر لبخندي به لب داره ته دلم آفرينش مي گويم كه به راستي زنان در اين كارزار از مردان شجاع ترند . زن اراجيفي مي گويد كه البته من نمي توانم بشنوم ولي در آخر دختر دون آن كه شلوارش را از پوتين در آورد از دست زن خلاص مي شود و همچنان لبخندش را به لب دارد.

راننده اتوبوس مي آيد در را مي بند و راه مي افتد مجبور مي شوم به طرف اتوبوس قراضه بدوم . راننده با صورتي نتراشيده ، موهايي آشفته و پيراهن فرمي كثيف و شكمي روي فرمون ماشين ول شده با اكراه در جلو را مي زند سوار مي شوم بي اختيار تشكر مي كنم و بليتم را مي دهم . جايي براي نشستن نيست ، مرداني را مي بينم كه روي صندلي هاي پاره بر آفتاب زمستاني لميده اند.

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت11:4توسط کامبیز | |