تبليغاتX
۱-ابتدا وارد مدیریت وبلاگ خود شوید ۲-تمام کد های قسمت ویرایش قالب خود را پاک کنید ۳-کد قالب مورد نظر خود را Copy کرده و در قسمت ویرایش قالبتان ، Paste کنید و سپس دکمه ی ثبت تغیرات را بزنید ۴-اگر می خواهید زیبایی قالب وبلاگتان حفظ شود ، از عکس با سایز بزرگ استفاده نکنید کد قالب نایت اسکین (134) سبد

سبد

كلافه ام در اين تنهايي و از اين تنهايي ، كلافه ام . مطالب وب هاي مكث ، باران ، شباهنگ ، ميقات ، نصرت الله خان ، آلونك را مي خواندم از همه آنها درد را مي ديدم با آن درد آشنا بودم گفتم درد شايد درد نباشه شايدم باشد ولي حس اعتراض اما به كجا به كي ، حس فرياد اما به كدام فرد يا جمع . در واژه هايشان تنهايي را مي بينم روي برمي گردانم . برمي گردانم ؟ نه . دردشان درد من است حرفشان حرف من است .

 از عشق مي گويند سال ها با آن زندگي كرده ام ، مزه تلخش را چشيده ام يا زمزمه نرمش را شنيده ام . كاشكي يك بود شاد مي گفت من امروز زير باران با عشق ، عشق بازي كرده ام وه چه قدر شهوت زيبايي بود . اما نه نيست خراماني كه بخرامد و بخراماند.

وبي را مي ببندم پست ديگري را مي خوانم ، چه قدر با من هم فكر است  حرف دلم را مي زند . اما تا به كي مشت را در جيب فشردن ، مرا غمگين شايد هم عصبي مي كند. حالم خراب است و بيمارم ، بيمارتر مي شوم . برمي خيزم به هواي ، هواي تازه . پرده را كنار مي زنم باران مي بارد دلم مي خواهد بخوانم باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي زند بر بام خانه كودكي ده ساله ... مي خواهم پنچره كشويي را كنار بكشم ولي پنچره را از ترس سرما چسب زده ام . از پشت شيشه دو جداره باران را مي بينم سعي مي كنم نفس بكشم و گمان كنم كه هواي تازه اي را بلعيده ام نه نمي توانم حال خويش را فريب دهم .

تلفن زنگ مي زند ولي نه باز هم يكي از دوستان كه شنيده بيمارم و لطف كرده زنگي زده و باز بايد از سير تا پياز توضيح دهم كاشكي در سلامتي با من قراري مي گذاشتند و ساعتي از با هم بودن شاد بوديم . البته پنهان نمي كنم كه خوشحال شده ام از لطف دوستاني كه حتي يك سالي مي شود كه نه صدايشان را شنيده ام و نه ديدمشان.

از وب مكث خواندم كه آقاي خاتمي آمده است ( در اين چند روزه هيچ روزنامه اي را نمي توانستم بخوانم تلويزيون هم كه عهد كردم نبينم )  نمي دانم چه بگويم حس درونيم مي گويد كاشكي نمي آمد خسته شدم از اين بازي ها . دوست ندارم كه باز كوتاه بيايد گرچه او 8 سال تجربه دارد.

درد همه هم نسل هايم يا نسل جوانترم كه مطلبي مي نگارند مشترك است درد مشترك. خوشحالم و غمگينم از اين درد مشترك . خوشحالم چون به شناخت درد نزديك شديم . غمگينم كه گويي درمانده ايم .

شايد بهتر است هنگام درو داسي مه نو برداشت . ولي از خروش و طغيان مي ترسم . از سست شدن پايه ها مي ترسم من از خويش ترشانم . ولي بارها در درونم گفتم كه براي رسيدن به جامعه اي بهتر نياز به وحدت ملي است  براي رسيدن به وحدت ملي نياز به جامعه مدني است و براي رسيدن به جامعه مدني آگاهي و احترام لازم است و براي آگاهي و احترام شناخت لازم است و براي شناخت ، آموختن و تجربه و صبر لازم باشد.

حال كه باز وب ها را نگاه مي كنم مي گويم اعتراضمان گرچه فرياد نيست ولي انتقاد هست و داريم به فرهنگ و سنت و روزگارمان به ديده نقد مي نگريم . حال تشنه آموختن و تجربه نو كردنيم . مي گويند دختران بي پروا شده اند و پسران هرزه گردتر مي گويم باشد به راستي چرا بايد فرزندان تجربه هاي والدينشان را تجربه كنند . اجازه بدهيم تجربه اي نو داشته باشند . پدرانمان كه به رستگاري نرسيدند ما هم كه اندر خم يك كوچه ايم شايد تجربه اي نو راه گشا باشد  

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت18:24توسط کامبیز | |

باد سردي مي وزيد و عابران را مي ديدم كه تند از كنارم مي گذرند. در ميان جمعيت پسري را ديدم كه دخترانه آرايش كرده بود و تلاش داشت كه زنانه راه رود . رژ پر رنگي زده بود و ابرويش را به روز برداشته بود. لبخندي گرچه در درونش دلواپس و تلخ ولي سعي داشت شيرين نشان دهد . مشكلش قدش بود و شانه هايش و پاهايش كه هر چه مي كرد زتانه نشان نمي داد.

اولش لحظه اي بدم آمد بعد در درونم كسي گفت او را چه گنه كاشكي او با آرامش بيشتري لا بلاي مردم گذر مي كرد در نگاهش اظطراب اين جسارت را كه خود را زن جا زده بود مي ديدم. دعا كردم كسي مزاحمش نشود.

اتوبوس ولي عصر آمد و اغلب به اميد جمهوري به طرفش هجوم بردند مردي سوار شد. چند دختر جوان از او پرسيدند آقا جمهوري مي ره گفت آره آره سوار شيد . دخترها سوار شدند . از خنده مرد معلوم بود كه از دروغش سر خوش است . رو به اطرافيان كرد و خواست تاييد كارش را بگيرد و براي خوشمزه تر شدن از زنان بد گفت و چند فحش ركيك نثارشان كرد. نگاهم به نگاهش افتاد چند لحظه اي خيره بهم ، خجالت كشيد و سرش را پايين انداخت.

ولي عصر پياده شدم دويدم تا سوار اتوبوس بعدي بشم ، سوار شدم . توي ايستگاهي مدير گروه دانشگاهم كه 8 واحد هم استاد ما بود را ديدم ؛ منتظر اتوبوس مسير گيشا . لحظه اي ماندم سردش بود ، باد سردي مي وزيد. ياد دوستم كه استاد دانشگاه تهران بود افتادم كه تلاش مي كرد از طريق همسرش كه تابعيت انگلستان هم داشت به لندن برود و من حيفم مي آمد اصرار مي كردم كه بماند و از استادي دانشگاه تهران مفتخر . يه شب داشتيم پياده مي رفتيم كه چند خودروي گران قيمت نيش ترمزي زدند و سرشان را پايين آوردند و گفتند استاد كجا مي ري برسو نيمتون و دوستم تشكر مي كرد و آنان را راهي مي نمود. گفت ديدي حالا بگو ايران بمون . گفتم اين بنده خداها لطف داشتند هنوز حرفم را تمام نكرده بودم ، صدايش را بلند تر كرد و گفت كامبيز تو چرا اين حرفو مي زني . از حرصش فهميدم بد گفتم . با افسوسي كه در صدايش پيدا بود گفت : چرا من استاد دانشگاه تهران كه خير سرم دكترا دارم و مثلا تحصيل كرده ام بايد دنبال اتوبوس بدوم بعد اين دخترهاي لوس و پسرهاي ننر منت سرم بذارند بگويند استاد... كه بعد توقع نمره هم ازم داشته باشند . مخالف رفاه كسي نيستم ولي چرا من رفاه ندارم . من تو خرج زندگيم مشكل دارم . با ديدن مدير گروهمان ياد صادق هدايت هم افتادم بزرگ مردي چو او با آن همه دانش گسترده و عميقش بايد در دانشگاه هنر توي سالن نه در اتاق؛  پشت ميزي كوچك و محقر با حقوق دويست و سي تومان سر كنه يا در فرانسه هنگامي كه پليس از او شغلش را مي پرسد با خجالت بگويد نويسنده  و حال مي دانيد كه در فرانسه اگر كسي فقط دو كتاب در آن جا چاپ كنه تا پايان عمرش حقوق ماهانه قابل زندگي خواهد داشت.

به نزديكي خانه رسيدم از سوپر ماركت سر كوچه   مي خواستم باتري بخرم . مردي با دخترش كلي خريد كرده بود. نوع ايستادن و پوشيدن و مرتب كردن لباسش حس مي شد كه گويي تازه گوسفندانش را فروخته و ... دست در جيبش كرد و كلي پول بيرون آورد ، توي دستش جا نمي شد پول را تند و بي خيال - انگاري چرك دستش است- روي پيشخوان ريخت. من هم باتري را گرفتم و هر دو هم زمان بيرون آمديم . او سرخوش بسته ها را از شيشه خودروي مزدا3  اش ريخت روي پاي همسرش . همسري چاق و چله با موهايي زرد چون طلا. دكمه كتم را بستم باد سردي مي وزيد .

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت8:42توسط کامبیز | |

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت9:23توسط کامبیز | |

با خانم جواني كه از قبل آشنا بودم صحبت مي كردم همسر او بي هيچ دليل موجهي يه روز گذاشت و رفت و زن مانده بود خيره به راه . روزانه 10 – 20 تايي sms و تلفن مي زد كه چرا رفتي ، بيا و بمان . چه گناهي كردم ببخش و بيا . اما همسر گرامي دل به جاي دگر داشت . رفت و دو ، سه ماه گذشت و حال طلاق . حال اصرار هاي مرد كه ببخش بذار بيام . عشق اول من تو بودي و نفس لحظه هايم تو هستي . بنشين و مرو . زن جوان داشت آرام ، آرام باور مي كرد كه يك روز برادرش توي خيابان مرد را مي بيند كه با دو دختر خنده كنان در خودرويي نشسته اند با ماشين جلويش مي پيچد و محترمانه مي گويد  اين كار ها عاقبت نداره بذار خواهرم طلاقش را بگيره ما باز همديگر رو خواهيم ديد.

راستي چه شد چه پيش آمد . چرا اينطوري شد .مرد چه مي خواهد از چه فرار مي كند . چه مي گويد ، چه مي انديشد كه زن را اين چنين تنها گذاشته است . مگر عشق اول او نبوده ، مگر لبهاي آتشينش را بر لب او نگذاشته و تشنگي اش را از لبان او نجسته . مگر شبهاي تنهايش را با تن برهنه او پر نكرده مگر آرام دست در موهاي او نبرده و زير گوشش از آرزوهايش زمزمه نكرده .

حال چه شده كه بعد از يك سال فرار را بر قرار ترجيح داده است . چرا آدم ها فراموش مي كنند حرفهايي كه با احساس گفته و شنيده اند .

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت9:9توسط کامبیز | |

+نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت8:41توسط کامبیز | |

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت21:32توسط کامبیز | |

مرد مسني با دختر جواني به جواهر فروشي مي روند . مرد به جواهر فروش مي گويد :

-        لطفا بهترين انگشترهايتان را به خانم نشان بدهيد .

دختر جوان با خوشحالي انگشتري را انتخاب مي كند. مرد مبلغ را مي پرسد و چكي مي كشد . جوهر فروش مكثي مي كند . مرد مي گويد

-        اين حق شماست كه از بانك استعلام كنيد ولي متاسفانه امروز پنچ شنبه است و بانك تعطيل . اين شماره موبايل بنده است شما شنبه از بانك استعلام بگيريد اگر درست بود به من زنگ بزنيد  تا همراه خانم خدمت برسم .

شنبه جواهر فروش تماس مي گيرد و بعد از عذر خواهي مي گويد كه در حساب مرد اين قدر پول نيست . مرد خونسرد مي گويد

- بله مي دانم حق با شماست در عوض من پنچ شنبه ، جمعه خوبي داشتم.

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت21:2توسط کامبیز | |

در ادامه متني خوبي كه وب شباهنگ 27 نوشته بود فكر كردم بهتره من نيز آن را اضافه تر كنم .

مسيحيان از آيين  ميترا و ايرانيان كپي برداريهاي گوناگون كرده اند كه روز ولنتاين يكي از آن هاست روز 25 دسامبر كه روز تولد عيسي خوانده مي شود كه در سال 325 ميلادي به تصويب شوراي كاتوليك آن زمان رسيد همان روز تولد ميتراست كه ايرانيان در آن روز كه مقارن آغاز زمستان است و خورشيد از پايين ترين حد پاييزي خود در شب يلدا دوباره آهنگ بالا رفتن مي گيرد را روز تولد مي ناميدند و چشن مي گرفتند . همچنين در هفته يك روز روز خورشيد يا روز پاك خوانده مي شد كه مصادف با روز يك شنبه بود . مسيحيان يا غربيان امروز همان روز را نيز روز پاك خود ناميدند و تعطيلش كردند ولي هم چنان اسمش تغيير نكرده همان روز خورشيد يا  Sunday  مانده است . باز روز 25 مارس كه مقارن با نوروز است.  جشن سالانه بهاري يا  آيين ميتراست كه در نخستين يك شنبه بعد از اولين ماه شب چهاردهم بهار بر پا مي شد عينا همان است كه اكنون در جهان مسيحيت به صورت عيد پاك و صعود عيسي به آسمان جشن گرفته مي شود.

داستان تولد عيسي از زني باكره در تويله اي همان اسطوره تولد مهر از مادري باكره در درون غار است و افسانه سه پادشاه مغ كه به دنبال زايش عيسي به راهنمايي ستاره اي به ديدار او شتافتند و مژده دادند كه او پيامبر خواهد شد تكرار داستان سه چوپاني است كه به دنبال ستاره اي براي ديدار مهر به غار محل تولد او شتافتند .

رسم تعميد و خوردن شراب و نان مقدس براي آميختن با خون و گوشت مسيح از آيين ميتراييسم گرفته شده است

بماند كه عدد هفت در ميتراييسم مراحل تكامل است كه در عرفان ايران . فراماسون اروپايي و sacramentum  در مسيحيت است . حتي افروختن شمع، به صدا در آوردن ناقوس، سنت نواختن موسيقي همگي از ايرانيان گرفته شده است البته بايد ياد داشت كه قبل از كنستانتينوس امپراتور روم آيين ميترايسم در روم قديم رواج داشت كه قبول اين آيين نيز خود موضوع ديگري است كه اگر شد خواهم نوشت . حتي شايد در باره تاثير آيين ها ايرانيان در مذاهب ديگر نوشتم كه بحث طولاني است.

 

+نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت18:18توسط کامبیز | |

روزي مردي به مرغ فروشي مي روه . فروشنده مرغ زنده نداره و مجبور مي شه با چونه زياد مرد خروسي را به بهاي اندكي بفروشد. مرد خروس را خوشحال به خانه مي برد و خروس رو  توي حياط  ول مي كنه . زن با ديدن خروس جيغ و داد راه مي اندازه كه مرد غيرت كو شايد من خاك به سر خواستم سر و پايي لخت تو خونه باشم با اين نره خر چه كنم مرد متعجب مي پرسه خانم قربونت برم خروس كه مرد غريبه نيست . زن دادش را بلندتر مي كنه و مي گه : انگاري حاليت نيست خروسم مذكره ، نره ديگه.  به هر حال چشمش به پروپاچه ام مي افته. مرد نفسي مي كشه و نگاهي از سر صدق به زنش مي كنه و خروسو مي گيره و مي زنه به كوچه . فروشنده در حال بستن مغازشه مرد دوان دوان مي رسه مي گه عيال نخواست باز كن پسش بدم . فروشنده : باشه واسه فردا . مرد : يه شب هم نمي شه بايد همين الان بگيري . فروشنده متعجب نگاهي مي كنه مي گه : تا حقيقتشو نگي باز نمي كنم نه به اون چونه زدنت نه به اين اصرارت . مرد : برادر از خدا پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه زنم خيلي مقيده ، حساسه خيلي به محرم و نا محرم وسواس داره مي گه به هر حال خروسم نره ديگه خب نامحرمه . فروشنده خنده اي مي كنه و مي گه : بده من خروسو زنت فاحشه است ، خرابه.

+نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت18:16توسط کامبیز | |