تبليغاتX
۱-ابتدا وارد مدیریت وبلاگ خود شوید ۲-تمام کد های قسمت ویرایش قالب خود را پاک کنید ۳-کد قالب مورد نظر خود را Copy کرده و در قسمت ویرایش قالبتان ، Paste کنید و سپس دکمه ی ثبت تغیرات را بزنید ۴-اگر می خواهید زیبایی قالب وبلاگتان حفظ شود ، از عکس با سایز بزرگ استفاده نکنید کد قالب نایت اسکین (134) سبد

سبد

اگه يكي خرخر مي كنه يكي هم كيفشو مي كنه

گوسفندي كه ته آغل گير كرده  و دعا دعا مي كنه.  منتظره ، ساكت و آرام و غمگين . چشمان گردشو تا اون جا كه جا داره باز كرده زل زده به در تا  كي قصاب مي آيد . مي داند كه خويشاوندان و دوستانش را برده اند حال او مانده تنها .

دعا مي كند نه از آن رو كه فرار كند كه سرتوشت  خويش را مي داند و پذيرفته . نه ته دلش مي گه خدا كنه چاقو تيز باشه و جلاد كاربلد . سرشو به ناز تكون مي ده خداكنه بذارن دست و پايي بزنه و سرشو محكم به زمين بزنه شايد بتونه اين آخري دردشو فرياد بزنه . خداكنه به خاطر صاحب خونه همگي روش نريزن كه دستو پاشو بگيرن تا خونش اطراف نپاشه خدا كنه بذارن خرخر بكنه.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت12:39توسط کامبیز | |

نمی دونم چرا مطالبم درج نمی شه شاید آ» دو همکار موذی کاری کردند

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت8:11توسط کامبیز | |

من فحش خورده ام . هنوز هم فحشم مي دهند فقط حسنش اينه كه اغلب پشت سرم فحش مي دهند. حتما چيزي بوده كه مردم ناسزا گفته اند . قاعده بر اين است كه اگر اكثر مردم به كسي يا موضوعي مخالفت مي كنند حق با آنان است .

زماني مسووليتي در دانشگاهي داشتم . نفر قبلي به دليل جرمي كه رو شده بود و آن قدر بود كه ديگر نمي شد ناديده گرفت از كار بركنارش كرده بودند ولي به خاطر احترامي كه برايش قائل بودند هم چنان در رفت و آمد بود و حقوقش را مي گرفت و منتظر بود كه روزگار برگردد.

از ساعت 9 صبح سركار بودم تا 8-9 شب و يك بند مي دويدم به حدي كه گاهي پاهايم از خستگي به لرزه مي افتاد. راننده اي داشتم كه قبلا راننده شركت واحد بود مث برق مي رفت هر كس سوار خودرو مي شد به راستي

چشمانش را مي بست خود منهم اغلب مي ترسيدم ولي غرور جواني و خوي ماجراجويي مانع از اعتراضم مي شد.در شروع كار ديدم خيلي ها دوست دارند مامور خريد بشوند و هر كسي مي رفت كه خريدي بكند گفتم دست نگه داريد خودم خريد هم مي كنم ببينم چه خبر است جالب هر جا كه مي رفتم فاكتور را جلويم مي گذاشتند و مي گفتند خودتون زحمتشو بكشيد وقتي اعتراض مي كردم مي خنديدند و مي گفتند تازه كاريي درست مي شي همه اولش همينطورند.

دو ماه نگذشته بود ديدم آرام آرام اعتراض ها شروع شد و هركسي به نوعي حتي معاون اداري – مالي . يه روز راننده خودرو تو بزرگراه ناگهان سرعتش را كم كرد تعجب كردم گفتم چي شده چرا شل كردي گفت اينطوري بهتره اول هيچي نگفتم بعد طاقت نياوردم گفتم بابا برو؛ آهسته تر كرد و گفت چرا بايد تند بروم شما كه واسه ما خيري نداري واسه چي  بايد از جونم مايه بذارم تعجب كردم و گفتم ببخشيد از وقتي كه آمدم اضافه كاري همه را دوبل كردم و شما 100 ساعت ثابت مي گيري يه برج هم حقوق پاداش نوشتم ديگه چه كار كنم خنديد و گفت دست شما درد نكنه ولي اينا فايده نداره ماشينو كناري زد و چهره اي مهربان گرفت و لبخندي زد و گفت ببخشيد يه نصيحتي بكنم ناراحت نمي شي به دورغ گفتم نه ( آخه آدم از نصيحت كردن خوشش نمي آد) گفت شما جواني ، پركاري ، عقلتم تو كار خوبه، آدم خوشرويي هم هستي ولي توي اين مملكت با اين مسلك و روشي كه تو داري به جايي نمي رسي با تعجب گفتم چرا نگاهي از بالا به من كرد و چهره اي عاقلانه به خود گرفت و گفت يادته رفتيم 3 تن پياز و 5 تن سيب زميني بخريم گلي چونه زدي و قيمتشو پايين آوردي سرم را تكان دادم ادامه داد يه دونه هويج نا قابل ورداشتم با لباسم پاك كردم و خوردم آني 50 تومان گذاشتي گفتي بابت هويجي كه آقا مي خوره خنديدم و خواستم حرفي بزنم كه جلومو گرفت و گفت قبل از شما ميوه مون ، سبزي ، مرغ، ماهي ، گوشت و نون ، ماست و پنير هر چي فكر كني كيلو كيلو تو صندوق ماشين مي گذاشتند جوري كه ما به خواهرم ، برادرم و حتي همسايه ها مي داديم حالا دريغ از يه تف كف دست. بقيه از ما انتظار دارند همه پي اجناس ما رو مي گيرند. ما جلوي فاميلو در و همسايه احترامي داشتيم . راننده اين بخش بودن سرقفلي داشت حالا مي گي 100 ساعت اضافه كار، ما اصلا دست به حقوقمان نمي زديم .گفتم بقيه هم مث تو بودند . گفت آقاي....(مدير قبلي)اگه مي خورد دستش درد نكنه به همه خير مي رسوند تمام كارمندا از ريز و درشت دعاگوش بودند .ولي شما...  ببين جوون پشت سرت بد مي گن . گفتم من چيزي نمي برم كه به كسي چيزي بدم   گفت خبر دارم هنوز حقوقتم نگرفتي. و حرف آخرو بهم زد : ببين اگه مي خواي توي اين مملكت كسي بشي بايد نون رسون باشي خوب بخوري خوبم برسوني .

6 ماه بعد  مجبور شدم استعفا بدم . چند سال بعد باز هم از بد روزگار جاي ديگه مسوول شدم مگه حرف آن راننده نازنين به گوشم رفت نه باز دم از قانون و مقررات زدم يه روز مدير عامل بهم گفت بابا چه خبره هر چي مي گم مي گي خلاف قانونه نكن اين كار ننويس اين خلافه . كاركنان نيز كه بدتر وقتي از اين مسووليت كنار گذاشتنم بسياري رفتند نزد مقام مافوق گفتند خداخيرت بده آدم عوضي بود.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت22:53توسط کامبیز | |

من فحش خورده ام . هنوز هم فحشم مي دهند فقط حسنش اينه كه اغلب پشت سرم فحش مي دهند. حتما چيزي بوده كه مردم ناسزا گفته اند . قاعده بر اين است كه اگر اكثر مردم به كسي يا موضوعي مخالفت مي كنند حق با آنان است .

زماني مسووليتي در دانشگاهي داشتم . نفر قبلي به دليل جرمي كه رو شده بود و آن قدر بود كه ديگر نمي شد ناديده گرفت از كار بركنارش كرده بودند ولي به خاطر احترامي كه برايش قائل بودند هم چنان در رفت و آمد بود و حقوقش را مي گرفت و منتظر بود كه روزگار برگردد.

از ساعت 9 صبح سركار بودم تا 8-9 شب و يك بند مي دويدم به حدي كه گاهي پاهايم از خستگي به لرزه مي افتاد. راننده اي داشتم كه قبلا راننده شركت واحد بود مث برق مي رفت هر كس سوار خودرو مي شد به راستي

چشمانش را مي بست خود منهم اغلب مي ترسيدم ولي غرور جواني و خوي ماجراجويي مانع از اعتراضم مي شد.در شروع كار ديدم خيلي ها دوست دارند مامور خريد بشوند و هر كسي مي رفت كه خريدي بكند گفتم دست نگه داريد خودم خريد هم مي كنم ببينم چه خبر است جالب هر جا كه مي رفتم فاكتور را جلويم مي گذاشتند و مي گفتند خودتون زحمتشو بكشيد وقتي اعتراض مي كردم مي خنديدند و مي گفتند تازه كاريي درست مي شي همه اولش همينطورند.

دو ماه نگذشته بود ديدم آرام آرام اعتراض ها شروع شد و هركسي به نوعي حتي معاون اداري – مالي . يه روز راننده خودرو تو بزرگراه ناگهان سرعتش را كم كرد تعجب كردم گفتم چي شده چرا شل كردي گفت اينطوري بهتره اول هيچي نگفتم بعد طاقت نياوردم گفتم بابا برو؛ آهسته تر كرد و گفت چرا بايد تند بروم شما كه واسه ما خيري نداري واسه چي  بايد از جونم مايه بذارم تعجب كردم و گفتم ببخشيد از وقتي كه آمدم اضافه كاري همه را دوبل كردم و شما 100 ساعت ثابت مي گيري يه برج هم حقوق پاداش نوشتم ديگه چه كار كنم خنديد و گفت دست شما درد نكنه ولي اينا فايده نداره ماشينو كناري زد و چهره اي مهربان گرفت و لبخندي زد و گفت ببخشيد يه نصيحتي بكنم ناراحت نمي شي به دورغ گفتم نه ( آخه آدم از نصيحت كردن خوشش نمي آد) گفت شما جواني ، پركاري ، عقلتم تو كار خوبه، آدم خوشرويي هم هستي ولي توي اين مملكت با اين مسلك و روشي كه تو داري به جايي نمي رسي با تعجب گفتم چرا نگاهي از بالا به من كرد و چهره اي عاقلانه به خود گرفت و گفت يادته رفتيم 3 تن پياز و 5 تن سيب زميني بخريم گلي چونه زدي و قيمتشو پايين آوردي سرم را تكان دادم ادامه داد يه دونه هويج نا قابل ورداشتم با لباسم پاك كردم و خوردم آني 50 تومان گذاشتي گفتي بابت هويجي كه آقا مي خوره خنديدم و خواستم حرفي بزنم كه جلومو گرفت و گفت قبل از شما ميوه مون ، سبزي ، مرغ، ماهي ، گوشت و نون ، ماست و پنير هر چي فكر كني كيلو كيلو تو صندوق ماشين مي گذاشتند جوري كه ما به خواهرم ، برادرم و حتي همسايه ها مي داديم حالا دريغ از يه تف كف دست. بقيه از ما انتظار دارند همه پي اجناس ما رو مي گيرند. ما جلوي فاميلو در و همسايه احترامي داشتيم . راننده اين بخش بودن سرقفلي داشت حالا مي گي 100 ساعت اضافه كار، ما اصلا دست به حقوقمان نمي زديم .گفتم بقيه هم مث تو بودند . گفت آقاي....(مدير قبلي)اگه مي خورد دستش درد نكنه به همه خير مي رسوند تمام كارمندا از ريز و درشت دعاگوش بودند .ولي شما...  ببين جوون پشت سرت بد مي گن . گفتم من چيزي نمي برم كه به كسي چيزي بدم   گفت خبر دارم هنوز حقوقتم نگرفتي. و حرف آخرو بهم زد : ببين اگه مي خواي توي اين مملكت كسي بشي بايد نون رسون باشي خوب بخوري خوبم برسوني .

6 ماه بعد  مجبور شدم استعفا بدم . چند سال بعد باز هم از بد روزگار جاي ديگه مسوول شدم مگه حرف آن راننده نازنين به گوشم رفت نه باز دم از قانون و مقررات زدم يه روز مدير عامل بهم گفت بابا چه خبره هر چي مي گم مي گي خلاف قانونه نكن اين كار ننويس اين خلافه . كاركنان نيز كه بدتر وقتي از اين مسووليت كنار گذاشتنم بسياري رفتند نزد مقام مافوق گفتند خداخيرت بده آدم عوضي بود.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت21:58توسط کامبیز | |

تا در را باز كردم پدر بزرگم را ديدم كه روي مبل راحتي نشسته ، چشمانش را بسته ، تنها و ساكت چرت مي زد. نزديك شدم و با صداي بلند سلام كردم گفت توي كامبيز . همه مشغول كار بودند چند ساعت ديگر بايد نذري مي داديم.

پرسيدم آقاجون خوبي گفت خوبه خوب . جوابي كه از بچگي شنيدم . او را تنها گذاشتم و به سراغ كارهايم رفتم.

هنگامي كه به تهران مي آمد ( چون هوا و مردم تهران اذيتش مي كردند رفت شهرستان ) دورش جمع مي شديم و هر كدام از نوه ها التماس مي كرديم كه به خانه ما بيايد و او مي ماند كه به كي بگويد باشد.  از طرفي زن بابايي داشتيم كه گه گاهي با او همراه مي شد و ما نوه ها از سر بدجنسي  هر چه قدر كه از ديدن آقاجون ابراز خوشحالي مي كرديم و از سر و رويش بالا مي رفتيم به زن بابايي كه روزگار جواني تك تك ما را اذيت كرده بود كم محلي مي كرديم و چه قدر سخته به جمعي وارد بشي كه تو را تحويل نگيره ، با چشم چشمان ما را دنبال مي كرد تا شايد به شرم نگاه سلامي بكنيم . البته ديگران به عنوان ميهمان قبولش مي كردند و بيشتر از همه خاله كوچكتره كه بيشتر از همه اذيت ديد با اين وصف مهربان تر از ما بود.

يه روز آقاجون در حراجي يه جعبه بزرگ قاشق چايي خوري خريد ولي باز هم مثل هر روز صبح سر سفره صبحانه چهار تا پسر ، دختر بزرگش ، دامادش و دو نوه اش بايد هر كدام به نوبت صبر مي كردند تا يك به يك چايشونو هم بزنند . آقاجون اخمي كرد و گفت ديروز از دست تو يك جعبه قاشق خريدم زن بابا گفت كو من كه چيزي نديدم آقاجون عصباني به دنبال قاشق ها رفت هر چي گشت معلوم بود كه چيزي پيدا نمي كند.

ما و پدر بزرگم از وقتي كه از شهرستان مي آمد تا زماني كه مي رفت مي نشستيم به بازي . آقاجون استكان چايي كنارش بود و با دست مي زد و پايش يعني ورقو بيار ما هم دست از پا نشناخته مي دويدم كنارش مي نشستيم و حكم و شلم يا ريم گاهي هم بيست ويك بازي مي كرديم البته بيست و يك مال بزرگ تر ها بود.

خانواده ما ارادت خاصي به ورق يا به اسم ديگه اش پاسور داره . آن قدر كه حتي مراسم عزاداري و عروسيمان را فرصتي براي بازي مي دانيم . البته هيج گاه نه با غريبه نه سر پول يا هرچيزه ديگري بازي نكرديم و نمي كنيم. يه بار عيد فاميل نزديك خانه ما بودند مردها 16 نفر مي شدند و صبح ساعت 9 تا 1يا 2 بامداد توي اتاق كوچك من بازي مي كرديم به غير از 13 بدر كه نمي شد بيرون نرفت همه 12 روز را تو اتاق نشستيم و 4 نفر بازي مي كردند و 12 نفر منتظر بازي بودند. در اين حال و هوا حضور آقاجون كه سرآمد بازي كنان بودند يه شور ديگري به بازي ها مي داد . پدر بزرگم شعر و خاطرات جالبي به ذهن داشت.

با صدايي بيدار شدم حس كردم دستي به در شيشه اي مي خورد خسته از نذري بيهوده اي كه داديم بلند شدم ديدم آقاجون مي خواهند بلند شوند ولي چون ديگه چشمانشان سويي و بدنش قوتي ندارد سعي مي كند از جايي كه نور دي و دي  و تلويزيون پيداست دستش را بگيرد و بلند شود نزديكشان شدم و گفتم آقاجون حالتون خوبه گفت خوبه خوب .

حالا ديگه آقاجون پير شدند ديگر چشمشان نمي بينه تا حكم و شلم بازي كنند . ديگه بقيه سعي مي كنند احترامشونو حفظ كنند ولي كسي دلش پر نمي زنه كه بپر تو بغل آقاجون حالا نمي ماند كه خانه كي برود. حالا اغلب به خاطر كهولت سن خوابه و ديگه خاطرها و شعرهايش تكراري شده.

 مي ترسم از پيري . پيري نشاط نداره . پيري نياز و انتظاره. انتظار براي مرگي كه مي آيد و اي كاش كه تو را فريبنده و عشوه گر به آغوشش بگيرد نه با فيس و افاده.

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت18:6توسط کامبیز | |

سال هاست كه به دليل وصيت خانوادگي پدر بزرگم ( پدر پدريم كه رحمت خدا رفت) پدرم ، عمويم ، عمه و پسران آنان نذري امام حسين را مي دهند و من از وقتي كه يادم مي آيد مراسم نذري و عزاداري برقرار بود . تا زمانيكه پدر بزرگم زنده بود همگي در خانه ي او نذري مي دادند لذا سه شب پشت سر هم نذري بود و چون خان زاده بودند نذري خاني داده مي شد. در اين ميان فقط من كه اتفاقا نوه بزرگه هم هستم زير بار اين وصيت نرفتم و ديگران روبه رو و پشت سر معترض هستند و مي گويند حداقل يك قابلمه درست كن تا حرمت نگه داشته باشي.

ولي من نمي توانم هالو باشم درست است كه در نذر پدر به اجبار كار مي كنم و شايد هم بيشتر از بقيه حتي امسال من و پدر آشپزي كرديم كه بد هم نشد از وقتي كه آشپزمان فوت كرد يك نفس راحت كشيديم فقط 5 نفر مي آورد كه شاگردش باشند و دقيقا 15 نفر وظيفه ديگر داشتند وظايفي مانند مسوول كپسول گاز. از 5 صبح نعره ميزد در حالي كه امسال ما از ساعت 8 شروع كرديم و ساعت 8 شب هم شام داديم . نمي توانم براي مردمي كه توي صف با قابلمه ايستاده اند تا فريزرشان را پر كنند و بعد بگويند خوبه يه هالو هست كه مي پزد تا ما ماه ها قيمه از فريزر در بياوريم و بخوريم و بخندد يا شاكي باشند كه امسال مثلا پسرشان شل بوده و نتونسته قابلمه پنچمي را هم پر كنه يا دخترشان كه الهي گيساش ببره نرفته تو صف وايسه . يادم مي آيد همسايه طبقه بالايمان به پسرش داد زد كه بازم برو ظرف بيار پسر رفت و آمد گفت ديگه ظرف نداريم مرد داد بلندتري زد و گفت برو هر چي هست بيار پسر كه 6-7 ساله بود گفت فقط سطل آشغال مونده گفت به مامانت بگو خوب بشوره بيار پايين كه ناگهان چشمش به من افتاد گفت آخه نذره حيفه خراب بشه و اعتقاد دارند كه پايين شهر و بالا شهر نداره اين چند شب همه گيرشون مي ياد .  

راستي اگر اين همه هزينه اي كه تويي اين ده شب مي شه جمع مي شد و صرف ساخت مدرسه  يا تحقيقات علمي يا صرف هزينه مداواي بيماران مي شد چه اتفاق خوبي هر سال مي افتاد . راستي چرا همه ما دوست داريم نقش خان ها را بازي كنيم . جالب اين جاست كه در خانه قبلي پدرم همسايه بالايي همان كه سطل آشغالشو هم پر كرد ميان كاسب هاي محل و برخي از همسايگان دورتري ادعا مي كرد كه نذري را او مي دهد و اين همسايه پاييني هم خودشو همسرش به در و همسايه به خانم ها آقاياني مسجدي كه براي نماز مي روند گفته اند آنها نذري مي دهند اتفاقا ديشب يكي كه غذايش را گرفته بود سراغ آقاي ... همسايه پاييني را گرفت تا از او تشكر كند همسايه مان بور شد و زير لب تشكر كرد.

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت18:0توسط کامبیز | |

چه بايد كرد

دروغ گفتن يه نعمته و دروغگو يه آدم فهميده است و آدم فهميده قابل احترام و ارزشه و خوشبختانه اغلب ما ايرانيان قابل احترام و ارزش هستيم.

كتابي به نام خلقيات ما ايرانيان كه نظر بيگانگان را در باره ما جمع آوري كرده به نكته هاي جالبي اشاره مي كند مثلا در باره تعارف مي گويد: اگر سواري را ببينيد و بر حسب علاقه اي كه به اسب داريد از اسب يارو تعريف بكنيد سريع از اسب پياده مي شود و افسار اسب را دو دستي تقديم مي كند و قسم قرآن و پيامبر و خدا را به تندي پشت سر هم قطار مي كند كه تعارف نمي كند و اسب را پيشكش قبول كنيد و شما بايد خيلي احمق باشيد كه تمام اين حرفها را باور كني و با پررويي اسب را بپذيري كه به تندي جلو مي آيد و مي گويد تعارف سرت نمي شه . او توقع دارد كه چو او رفتار كني و مثلا بگويي شايسته صاحبشه يا به صاحبش برازنده است و امثال اين دروغ ها .

يا اگر خريدي از مغازه اي كردي كه صاحب آن پسر خاله يا پسر عمه شما نيست و هيچ وقت خدا شما را نديده با ادب بسيار، تو چشم شما نگاه مي كند و مي گويد قابل نداره . مهمان ما باشيد والله آخه چيز قابل داري نيست . حالا باشه . اين بار شما برو دفعه بعد حساب مي كنيم و شما هم بايد آن قدر متين و با شعور باشي كه بداني هر چه مي گويد باد هواست و اگر خداي نكرده بي ادبي كني از مغازه طرف بيرون بيايي و قسم و آيه اش را قبول كني توي خيابون دنبالت مي دود و مي گويد آقا تعارف سرت نمي شه.

به نظرم ما وطن پرست كه هيچ وطن دوست هم نبوديم و نيستيم چون اگر بوديم دلمان براي منافع كشور مي سوخت. بگذريم كه در زمان داريوش سوم ايرانيان از جلوي اسكندر گريختند يا خيانتي كه به آيرون برزن كردند يا خيانتي كه به مازيار شد يا به بابك خرم دين يا سردار شاهين به رستم فرخزاد و يزگرد سوم كرد يا هنگامي كه امير مومنان خليفه بغداد حكم صادر كرد كه هر كه با مغولان بجنگد كافر است پس مصلحت دين را بر كشور ترجيح دادند و از جلوي نيروي چنگيز كنار رفتند.

ما منافع فرديمان را بر مصالح جمع و كشور ترجيح مي دهيم وگرنه قائم مقام فراهاني را خفه نمي كرديم و امير كبير را نيشتر نمي زديم و دكتر محمد مصدق را  تنها نمي گذاشتيم. به راستي اگر بگويند N  تومان مي دهيم تا درياي خزر را شما بخشيد و خليج فارس را عرب بخوانيد  نمي كرديم.

مردمان متظاهري هستيم وگرنه چرا در زمان رژيم گذشته عكس هاي شاه و فرح را هر گوشه و هر اتاق دولتي نصب بود گره كراواتمان همواره بسته و دامن خانم ها هرچه كوتاه تر بهتر و در اين نظام سريع ريش آمد و دكمه يقه بسته شد و كراوات افسار غربي گشت و كثيفي ارزش شد و خانم هاي دامن كوتاه شدند خواهران چادري .

اسلاممان در اين ده روز محرم نشان از انعطاف پذيري زيركانه مان مي دهد . پوشيدن لباس سياه مكروه است و نماز خواندش نزديك به باطل ولي در عزاي  امام حسين اشكال ندارد. كشتن حيوان بعد از غروب خورشيد ممنوع ولي در اين ده شب پاي دسته هاي عزاداري گوسفند و گاوي است كه بايد آفتاب فردا را نبينند و ديده ام كه حتي بي آب گوسفند بيچاره اي را ره ثواب خويش كرده اند. ضربه زدن به تن در اسلام مكروه نزديك به حرام است ولي در اين ده شب براي امام حسين و اسلام هرچه بر سر و سينه با قمه و زنجير بكوبند اشكال ندارد. تسليم مشيت الهي بودن شرط مسلماني است لذا گرسيتن بيش از حد حتي بر پدر ، مادر  ، فرزند و همسر گناه دارد ولي يك قطره حتي يك قطره اشك به حب امام حسين بريزي و اگر سنگ تمام بگذاري در نوحه اي كه مي خوانند مداحان ، بر سر و سينه بكوبي و هاي هاي گريه كني نه تنها ثواب داره كه گناهانت پاك و هر حاجتي كه داشته باشي برآورده مي شود.

كار خير كردن نشان از مروت است و انفاق كردن امر نيك اما تو چه كار داري كه شب هنگام كي سر گرسنه به بالين گذاشته تو اين ده شب غنيمت بشمار و براي فخر فروشي كه انشاالله  نيست براي ثواب و صواب تا مي تواني غذاي نذري به در همسايه و دوستان مي دهي كه بدانند كه چه عشقي داري . هيچ باك نيست كه آنها محتاج نيستند مهم پروژكتوريست كه روشن است و قابلمه هاي برزگي است كه همسايگان از انفاق عجيب تو و من فريزرشان را پر مي كنند.

مردم آدم كتاب خوان و متخصص را دوست دارند اما خودشان علاقه اي به كتاب ندارند حاضريم پول بابت پيتزا بدهيم اما حاضر نيستيم همان پول را بابت كتاب بدهيم . مي گوييم خرج گران شده ولي نه براي فست فوود و پوشاك و خودرو بلكه براي كتابي كه شايد ماهي يه دونه بخري.

كوشش و كار را دوست داريم و تكه كلاممان خسته نباشيد است بركت پول را در حلال بودنش مي دانيم ولي زندگيمان اغلب به بيهودگي مي گذرد . اگر كارمند باشيم كه گذران وقت امري واجب و بيكاري امري رايج . اگر كاسب  باشيم بيش تر يك دلاليم از جايي بخريم و به مشتري اي بفروشيم با مبلغي افزوده . واي به حال توليد كننده كه احمق است و بر خلاف جريان آب در حركت . يك مغازه دار چكش اعتبار دارده ولي يك توليد كننده هرگز .

اخلاق هيچ گاه جايگاه رفيع و محكمي نداشته است . بر  باي قولي  بودن اگر منافع تغيير كند، احمقي است . با همه بايد خوب بود ولي پشت سر همه بايد بد گفت. فضول بود ولي  پرده خانه را هم قطور گرفت و آهسته سخن گفت كه همسايه نيز چو ماست. عيب همكار رو ديد  و بي فوت وقتي به گوش همگان رساند. براي ترقي،  تخصص داشتن احمقي است بايد زيرآب ديگران زد و چاپلوس بالا دستي بود.  بايد با زيردستان راه نرفت و با هم سطح ها گفت وگو كرد و به بالا دستان عرض ادب . بايد چشم پاك داشت براي خواهر و مادر ولي براي زنان ديگر چشم در سينه شان تاباند. مسلماني در هم رنگ ديگران بودن است و وجدان واژه ايست كه در قصه ها مي آيد. مصلحت كار خويش بايد دانست و مصلحت در نيرنگ است.

 با اين فرهنگ هيچ گاه پيشرفت نخواهيم كرد . آيا درست مي گوييم راه نجاتي هست ؟ مي توان هم وطنان خوبي باشيم و كشوري آباد؟

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت23:55توسط کامبیز | |

آخ كه از هر شماره اي كه با 09 شروع مي شه بيزارم و هيچ وقت خدا حاضر نبودم يه تلفن همراه همراهم باشه كه تنهاييم را به حراج بگذارم و در دسترس باشم يا روز و شب و شب و روز با اين پيامك هاي گوناگون فضاي خصوصي ام را در دسترس عموم بگذارم تا با پر رويي هر چه تمام تر بانكي چه خصوصي چه دولتي پشت سرهم از دروغ هاي خودشان به عنوان جايزه هاي بزرگ يا كنند و بي شرمانه مردم را فريب دهند . هيچ كس نيست به اين حضرات خدا ترس بگوييد كه اگر قراره كار نيك كنم و قدم در راه صواب بردارم نيازي به هزران جايزه ريز و درشت بانك نبود كه هرگز نديدم كسي بالاتر از 10000 تومان برده باشد. يا پيامك هاي خداحافظ و دوستت دارم و تو كجايي و عيد مبارك و...

 اما يه چيز ديگر اين تلفن همراه كه اذيتم مي كند تماس آدم ها بدون ملاحظه و رعايت حال ديگران است. توي اتوبوس صندلي آخر نشسته بودم كه صداي بلند آقايي كه سرش طاس بود و در عوض سبيل هاي پر پشتش را چو دراويش بلند كرده بود سعي داشت جبران بالا را بكند ، حواسم را پرت كرد و نگذاشت تا كتابم را بخوانم. بي پروا فرياد مي زد و جور آنتن ندادنه خط را بايد ما مي كشيديم . هنوز از حال و هواي او بيرون نيامده بودم كه صداي زنگ همراه صندلي جلويي هم بلند شد مرد بيحوصله يا خواب آلود دنبال گوشي اش مي گشت . كتاب را بستم و گذاشتم توكيفم . ميدان ولي عصر ايستگاه آخري بود و آن طرف ميدان سوار اتوبوس ولي عصر – بهارستان شدم تا نشستم گوشيه پسر جوان صندلي روبه روي زنگ خورد و پسر با دوست دخترش سلام و عليك كرد و شروع كردند به حرف هاي بي خود و بيهوده و خنده هاي مسخره . مانده بودم كتاب را باز كنم يا نه به خودم گفتم بخوان الان تمام مي شود زهي خيال باطل كل راه  كله مرا خورد و خنده هاي مزخرف او و عشوه گري احمقانه دختر خانم حالم بهم مي خورد . داشتم به آرزوهاي احمقانه دختره و لوندي پيرزنانه او و ژستهاي دهاتي گونه ي پسر ناسزا مي گفتم كه زنگ ديگري از پشت سرم بلند شد صداي زيره مردي با لهجه و زبان تركي سوهان روحم شد .خدا را شكر از اتوبوس پياده شدم . مي خواستم وارد لاله زار شوم كه از آن طرف خيابان جواني كارگر پيشه كه با هزاران  روياي شيرين از روستايشان به شهر آمده بود و افتخارش پوشيدن شلوار جين و داشتن گوشي همراه آن هم از آخرين مدلش كه هر 6 ماه به نصف قيمت مي فروشد و كي نو مي خرد  به بهاي 500 – 600 هزار تومان  حال هيچ مهم نيست كه عمله سر سختمان هست و روزي 7 هزار تومان حقوقشه. داشت چنان نعره مي زد و با طرفش كه حتمي يكي از جنس خودش بود دعوا مي كرد كه فكر مي كردي همين لحظه چاقو ضامن دارش  را بيرون مي كشد و زخمي كاري به تن رفيق نامردش مي زنه . با ترس بهش نگاه كردم و قدم ها مو تند كردم نكند با همين حالت عصباني كه فحش هاي آبداري هم نثار مي كرد به سراغ من از همه جا بي خبر بيايد.

وارد اداره هميشه بيكارمان شدم كه متاسفانه كارهاي همان مراسم هم در بخش ما رو به اتمام است چندان كاري نيست تا سال بعد چه شود ، دو خانم همكارم كه گفته بودم براتون كه خدا تعدادشونو ... داشتند بالاي سرمن كه روزنامه مي خواندم بي هيچ ملاحظه اي مي خنديدند و از هزينه تلفن همراهشون كه يكي 42 هزار تومان شده و هي پيامك مي آمده كه دختر بيا پولتو بده و ديگري حدود 30 هزار تومان كه البته اين بار كمتر شده . عجيبه 40 هزار تومان بابت حرفه بيهوده پول بدي بامره است بخصوص خانم ها كه امروزه  رژ لبشونو ممكنه فراموش كنن ولي تلفن همراهشونو خدا نكنه

 از هر شماره اي كه با 09 شروع مي شه بيزارم و هيچ وقت خدا...

 

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت23:51توسط کامبیز | |



بيهودگي چه زيباست مي توان به هيچ علتي دراز كشيد و ساعتي بر ديواري بي هيچ دليلي خيره شد . مي توان سر يك موضوع بي فايده نصف روزي را بحث كرد و بي هيچ دليلي نصفه كاره رهايش كرد و سراغ بيهودگي ديگري شتافت . راستي بايد براي هر چيزي دليلي يافت . من اين لحظه در خانه تنها نشسته و چه خوش از تنهايي خويش هستم.  بيهوده تخمه مي شكنم ، پاستيل مي خورم و قهوه مي نوشم. بوي قهوه اتاق را پر كرده و سياهيش به من چشمك مي زند و تلخيش مرا شيرين مي آيد.
آه كه من از اين تنهايي و بيهودگي چه لذتي مي برم اما مي دانم به اين علت تنهايم كه زني تنها در تاريكي خويش به عزيزي كه سفر كرده از او مي گريد . گرچه مي دانم كه فاصله تنهايي من با تنهايي او و گريه بيهوده او تا لذت بيهودگي من از زمين تا ماه گردون است . اما چه بيهوده هر دو عمل مي كنيم.

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت18:10توسط کامبیز | |

معلوم بود كه محل كارم عوض مي شه اما از بد روزگار افتادم توي واحدي كه نگو و نپرس . بديش وقتي بيشتر شد كه بعد از چند ماه بيكاري در محل كاري كه همه بيكارند به دليل نزديك شدن به مراسمي كه هر ساله متأسفانه برگزار مي شود خانمي به علت حجم كاري به جمع ما پيوست و واحد داراي دو خانم شد و مي دونيد كه خانم ها عامل شر هستند و بلاي جان.  به موذي گري چون داستان هاي خودشان را رنگ و رويي بهتر بدهند و موضوع داستانشان را جذاب تر، مرا به دام خويش كشاندند و با تردستي كه مخصوص زنان است فريب دادند كه تو نيز وبلاك داشته باش و وارد اين حلقه ماجرا شو.
مردان نيز كه مي دانيد آناني كه فكر مي كنند تيز هوشند و زبردست بيش تر و عميقتر دست خويش را مي برند. من نيز دست از پا نشناخته وبلاكي به كمك آنان درست كردم ، نمي دانستم اين شروع سر آغاز دردسر است.
گفتم همين اول  عذر گناه خواسته باشم و اگر با نوشته هايم شما را خسته كردم ببخشيد و مرا ناسزا نگوييد. در اسطوره هاي يونان آمده هنگامي كه زئوس پرومتوس را به آن دليل كه عقل را به انسان اهدا كرد عذاب ابدي داد . خدايان را فراخواند و فرمان داد كه جمع گردند و بلايي به انسان نازل كنند كه موجب زحمت هميشگي شود . آنان بلايي را آفريدند و چون همگان در آن همت گماردند آن را پاندورا نام نهادند كه هديه همگاني معني مي داد. او را شريك انسان كردند و پرمتوس كه فهميد ماجرا چيست همه شرها را از زمين برچيد و در صندوقي نهاد و قفلي سخت بر آن زد و در آخر هم اميد را گذاشت. پاندورا انسان را وسوسه كرد و فريب داد تا به همدستي انسان در صندوق را شكستند و از همان روز همه رنج ها و سختي و شرها در جهان پخش شد كه رييس پليسي در پاريس به سال هاي دور گفته بود هر جنايتي سر نخش به زني مي رسد. اين وبلاك Nuit  كه به معناي شب است سر نخش به دو خانم همكار مي رسد پس گمان نمي برم عاقبتش به خير باشد.
اين ها را نگفتم كه همين اول كاري وارد جنگي بشوم كه معلوم است باختم بلكه ...



+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت18:9توسط کامبیز | |