تبليغاتX
۱-ابتدا وارد مدیریت وبلاگ خود شوید ۲-تمام کد های قسمت ویرایش قالب خود را پاک کنید ۳-کد قالب مورد نظر خود را Copy کرده و در قسمت ویرایش قالبتان ، Paste کنید و سپس دکمه ی ثبت تغیرات را بزنید ۴-اگر می خواهید زیبایی قالب وبلاگتان حفظ شود ، از عکس با سایز بزرگ استفاده نکنید کد قالب نایت اسکین (134) سبد

سبد

رفت ، یک  و سال و نیم بود و رفت  و حال من تنها . نمی دانم باید خوشحال می شدم یا غمگین . خوشحال از این که حالا دیگر کسی نیست که آزارم بده . احساس می کردم که از رفتارش می میرم ؛ گاهی به راستی حس می کردم خواهم مرد. مرگ عشق . یک بار توی اتاقم رفتم زیر میز دلم می خواست گریه کنم اما انگار از بچگی یاد گرفته بودم که مرد گریه نمی کنه ، اشک هایم را نمی توانستم رها کنم . اما دلم می خواست در خودم بشکنم و از ماندن و خیره ماندن ، از ماندن و تحقیر شدن ، از ماندن و حسرت دیدار کشیدن ، از ماندن و منتظر ماندن  خسته شده بودم . ای کاش می توانستم در حضورش فریاد بزنم و بگویم نه . ای کاش می توانستم جور دیگری رفتار کنم .

چند سال قبل دختری به نام پریوش بود که بسیار مرا دوست می داشت او می گفت از نگاه تو چه گویم که موج خروشانی در درون من است ، وای از نگاه تو . نگاهم را بسیار دوست می داشت و لبخندم را می پرستید . او هر بار از من درخواست می کرد که هر هفته همدیگر را در خانه ما ببینیم ولی من خواهان آن بودم که هر دو هفته یک بار دیداری داشته باشیم و امری پیش آید . و او عصبانی می شد و می گفت احساس مرا درک نمی کنی حتما پای دختر دیگری در میان هست .بخصوص در چند میهمانی که با هم بودیم دخترانی به من در حضور خودش ابراز محبت کرده بودند. او آن قدر این موضوع برایش مهم بود که اگر زنگ می زد من گوشی را برنمی داشتم سریع آژانس می گرفت می آمد به خانه ما اگر چراغ ها خاموش بود که هیچ اگر نه یک دعوا داشتیم گمان می کرد حالا با کسی دیگری در خانه هستم . آخرسر یک روز به زور از خانه مان بیرونش کردم و او با گریه رفت. گاهی فکر می کردم که آزارهای فلانی تقاص بدی من به پریوش است. شاید.

شایدم باید غمگین می شدم کسی را که دوست می داشتم ، کسی که خنده اش مرا شاد می کرد ، کسی که هیچ دختر دیگری را به چشمانم  نمی آورد ، کسی که دیدارش را لحظه شماری می کردم ؛ حال رفته بود.

اتفاقا مدیر عامل جدید به خاطر اینکه پسر باجناقش را به حای من بگذارد مرا بیکار کرد من هم لج کردم در راهروی مدیریت روی مبلی که رو به روی در بخش مالی که پنچره داخلی آن به درخت سروی باز می شد می نشستم . حال بیکار و تنها. البته فرصت خوبی شده بود که بتوانم  در مدت بیکاریم حدود 20 تا 25 کتاب بخوانم . اما هر گاه سرم را از کتاب برمی داشتم یاد لحظه هایی که با او بودم می افتادم روزی که قرار بود به خانه دوستش بهارک بروم او ازدواج کرده بود و خانه اش در محدوده صادقیه بود. آن روز سریع رفتم شلوار کتان کرم رنگ البته بیخودی (‌چیز دیگر گیرم نیامد)‌خریدم دادم خشکشویی تا اتویی بزنه و با صندوقی که از جنس ام بی اف ساخته بودم به خانه شان رفتم در خانه بهارک بسیار دوست داشتم با فلانی یک رقص دو نفر بکنم اما ترس واپس زدنش مرا وادار به سکوت کرد. دستی در دستش و دست دیگر به کمرش .

حال که تنها شده بودم دوست داشتم هر چه سریع تر با کسی ازدواج کنم ولی با آن که کسانی را بهم معرفی کرده بودند و خودم هم همزمان با دو دختر آشنا شده بودم اما هیچ کدام مرا راضی نمی کرد که پا پیش بگذارم . تا آن که روزی روی تخت دراز کشیدم بودم ،‌داشتم کتاب می خواندم که زنگ تلفن به صدا درآمد علاقه ای به برداشتن گوشی نداشتم کسی با من کار نداشت اما کسی گوشی را برنداشت و من با غرغر گوشی را برداشتم ، خودش بود. صداش گرفته بود. احوال پرسی کردیم صدایش مرا می ترساند. حالش را پرسیدم یکهو زد زیر گریه . از رضا جدا شده بود. رضا امری را پنهان کرده بود که دیگر ادامه نامزدی مقدور نبود . گفت می خواستم از زبان خودم بشنوی که جدا شدیم . دلم برایش شکست حقش این نبود. صدا گریه اش تن و جانم را می لرزاند. چه باید می گفتم به اشتباه گفت می دانم که خوشحال شدی . در حالی که به رفتش داشتم عادت می کردم و دردم آرامتر شده بود چگونه می توانستم از درد او خوشحال باشم . تلفن قطع شد و من ماندم و هزار ماندن.

آیا سرنوشت من و او بهم گره خورده بود. آیا ما باید بهم برسیم . آیا حالا که باز آمده باید خوشحال باشم ولی یک موضوع را باور داشتم اگر هست باید باشم نمی توانم بگذارم و بروم حتی اگر بازم آزارم بده که داد.

دلم می خواست بهش بگویم ترا به خدا دیگر با من مهربان تر باش ،‌با من راحت تر باش . اما هیچ کدام از این حرف ها به دهانم نمی آمد . فقط می توانستم یک دوست مهربان باشم  و صبور که کی باز نوبت دوباره من می شود . کی دوباره به خواستگاریش می روم.

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت19:7توسط کامبیز | |

دیگر خانواده قطع امید کردند و به سراغ دخترهای دیگری رفتند . از دخترهای تهران ، دامغان ، اصفهان ، اراک و هر کسی که سراغی از دختری داشت . همه دوستان ، آشنایان و بستگان به کار افتاده بودند تا دختری برای بنده پیدا کنند . و من از خانه هر دختری که بیرون می آمدم جواب نه تنها واژه ای بود که  به دهانم می آمد . یادم می آید یک روز همراه مادرم  رفتیم به خواستگاری یکی از اقوام دوست مامانم که همراهمان بود ، راننده آژانس برحسب ادب گفت انشاالله مبارک باشه . من گفتم کمی صبر کنی می ببینی جوابم نه گفت آخه گفتم آخه نداره جواب نه.  مرد سری تکان داد و گفت هرچه قسمت باشه.

من هر بار که به خواستگاری می رفتم به فلانی هم می گفتم و او نصیحتم می کرد که وقتت را واسه من تلف نکن دخترهای بهتری از من هست که می تونند تو را خوشبخت کنند. و من هر بار می گفتم  این یکی هم نه شد.

یک بار به خواستگاری دختری رفتیم ؛ دختری متین و موقر بود و نقاشی اش بسیار خوب . خانواده ای با صلابت داشت و مهربان . هیچ بهانه ای نمی توانستم بیاورم آن قدر موقر حرف زدند که خجالت می کشیدم بگویم نه . دو روز بعد وقتی به عزیزم مثل معمول زنگ زدم گفت خواستگاری رفته بودی گفتم آره خجالت کشیدم بهت بگویم

-         جوابشان هم که مثبته

-         فکر کنم آره ، تو از کجا می دانی

-     کسی که شما رو به این خانواده معرفی کرده از دوستان مامان منه (‌این را می دانستیم ) او هم شماره ی ما را داده  تا در باره تو تحقیق کنند و این که چرا ما جواب رد دادیم

-         خب

-         مامانم کلی از خانواده شما و حتی تو تعریف کرده وگفته که این دختر و پسر با هم لجبازی کردند

ولی من کلی اعصابم تا شب خرد بود و وقتی هم داشتند با هم صحبت می کردند  هی در ورودی را باز می کردم و محکم می کوبیدم. آخر سر از حرصم دستم را گذاشتم روی زنگ ورودی و ول نکردم تا مامانم مجبور شد قطع کنه

از این که ناراحت شده بود خوشحال شدم ولی با لحنی غمگین گفتم : تو که می گی ازدواج کن  پس چرا ناراحت شدی

گفت : تو باید ازدواج کنی ولی من هم که از سنگ و چوب نیستم من به واژه ها خیلی حساسم . تو پر از احساسی و من جلوی این احساس چه کنم

 فلانی که دیگر قصد ازدواج نداشت یا حداقل با من ، به سراغ درس خواندن رفت و در میدان آرژانتین خیابان اروند در آموزشگاهی برای فوق لیسانس ثبت نام کرد. برخی روزها برادرش نمی توانست به دنبالش برود و من در حسرت دیدارش می سوختم. یک روز بارانی مثل الان که داره باران می باره اما خیلی بیشتر از این در هوس دیدارش بیتاب بودم باید می رفتم ولی چگونه ، چه طوری توی این ترافیک . جوانمردی که حالم را دگرکون دیده بود حاضر شد با موتورش زیر باران مرا به میدان آرژانتین ببرد . می دانستم سوار اتوبوس های آرژانتین – تجریش می شود. من سردم بود خیس آب بودم . توی ایستگاه منتظر ماندم یک ربع ، نیم ساعت ، پاهایم خسته و سروکله ام خیس حتی جورابهایم پر آب . نزدیک چهل و پنچ دقیقه منتظر ماندم احساس بدی داشتم من که روزی برای دختران ناز می فرختم حال این چنین زبون . دستهایم یخ کرده بود و از سرما بدنم می لرزید . آمد، آراسته و پوشیده ، گرم و نرم . من چو احمقی وارفته ایستاده بودم . از دیدنم تعجب کرد. با هم راه افتادیم . احساس می کردم از بودنم احساس حقارت می کند و این تمام وجودم را درد می آورد . جلوتر از من راه می رفت چترش به دست من بود بالای سرش گرفته بودم ، بسیار دوست داشتم فریاد بزنم و بروم و دیگر هیچ گاه پیدایم نشود . شاید خشم حقارتم را در نگاهم دید شاید آشفتگی و لرزم از سرما دلش را سوزاند. نمی دانم به هر حال پیشنهاد داد به کافی شاپی که  الان بانک سامان  شده و به فروشگاه شهروند جسبیده برویم .

با موبایلش به خانه زنگ زد و گفت توی ترافیک مانده ام و احتمالا دیر می رسم. سعی کردم به موهایم دستی بکشم و سر و وضعم را سامانی بدهم . از نگاهش می خواندم که می گفت با تو چه کنم . کارت پستالی از کیفش بیرون آورد و در آن متنی و شعری نوشت . تا دم ایستگاه همراهش رفتم و تا اتوبوس در دید بود خیره ماندم نمی دانستم خوشحال باشم یا از خریتم غمگین .

چند روزی جواب تلفن هایم را کمی گرمتر می داد . داشتم امیدوار می شدم شاید دیوانگی هایم او را مهربان تر کرده است شاید همراهم شود، شاید .

در همین احوال بودم یک روز عصر روی تختم دراز کشیده بودم که زنگ تلفن به صدا درآمد. هیچ گاه او زنگ نمی زد ولی من همواره به امید زنگش به سرعت به طرف تلفن می دویدم این بار خودش بود. ترسیدم و خوشحال شدم چه لطف غیر منتظره ای. با هم با مهربانی حرف زدیم و او گفت می خواهم مطلبی بگویم امیدوارم ناراحت نشی گفتم بگو . گفت نامزد کرده و امیدوار است من نیز هر چه  زودتر سامان بگیرم . او از رضا گفت و این که در خواستگاری هنگامی که با او صحبت می کرده احساس خوبی داشته . آنها جشن نامزدی گرفته بودند این بار بی سروصدا و گفت که کلی رقصیده . من نمی دانم چرا خوشحال شدم مهربانانه به او تبریک گفتم و از این که نامزد کرده آفرین گفتم . تلفن قطع شد من احساس آرامش همراه با دردی از تلف شدن عمر شاید نمی دانم . بی اختیار وضو گرفتم و برای خوشبختیش دو رکت نماز خواندم .

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت18:38توسط کامبیز | |

صبح تا رسیدم سرکار قائم مقام سازمان که تاره از کشور لبنان آمده بود و زمان لازم را در پی تفریح از دست داده بود خودش تماس گرفت و درخواست کرد برای مراسمی که همان روز باید انجام می گرفت اقدام لازم را انجام دهم من نیز که از ماجرای دیشب سرمست بودم  بی تفاوت گفتم امکانش نیست و اگر خیلی اصرار داره می توان از طریق روش دیجیتالی انجام شود که حدود 18000000 تومان هزینه دارد. کفش برید گفت با مدیر عامل صحبت می کند . چند دقیقه بعد مدیرمان هراسان و ملتمسانه سراغم آمد دلم برایش سوخت و کار را شروع کردم و تمام روز را به تمامی وجود دویدم و به صغیر و کبیر دستور می دادم تا آنکه کار ساعت 7 شب به مبلغ 346300 تومان انجام شد تحویل مدیر حراست تالار وحدت دادم که او نیز تحویل معاون وزیر کند که البته یادش رفت و انگار نه انگار که کاری شده است.

 اما از صبح لحظه به لحظه به یاد حرفهایش می افتادم و هر کلامش مرا لحظه ای از حال خویش به در می کرد توی تاکسی ، پشت موتور که دو بار از سرعت زیاد زمین خوردم ،‌پشت دستگاه و در راهروی بزرگ تالار وحدت . او کیست که چنین خنیانگر و رامشگر مرا افسون کرده بود.

از پی آن شب یک بار دیگر همان ماجرا رخ داد و یادش همچنان بر دلم است. من که به خاطر رشته تحصیلیم با دختران زیادی دمخور بودم در میان آنها دلربایی را آموخته و اعتماد به نفسم خوب شده بود حال به کسی برخورده بودم که گویی برایش بازی بودم با این وصف من هر روز تماس می گرفتم و سعی می کردم که نه چند بار شنیده را باز به بله تبدیل کنم و شانس رفتن به خواستگاریش را افزایش دهم. در یکی از این تماسها که عصر بود توی صحبتهایش گفت می دانی من دوست دارم با تو باشم ولی نه به عنوان همسر بلکه دوست پسرم باشی و من اصرار که نه دوست دارم همسرم باشی  البته من نیز دوست داشتم دوست دخترم باشه نمی دانم چرا قبول نکردم ولی هر چه او گفت من گفتم نه و باز پشت تلفن هزار جور حرف زدم . چند روز بعد در خیابان قائم مقام فراهانی طبقه دوم کافی شاپ همدیگر را دیدیم . او از اینکه یکی از دوستانش یا همسایه بالایشان معنی fashion  را نمی دانست حرص می خورد و گفت که نمی داند موبایل بخرد یا نه نظر من به نخریدن بود ولی خودش دوست داشت که بخرد ولی می ترسید که قیمتش ارزان شود و ضرر کند  ،‌آخر سر یک گوشی سامسونگ خرید . با خرید گوشی همراه تماس های شبانه هم کمرنگ تر شد . دیدارمان گرچه از ماه هم می گذشت ولی تماس من هر روز بود.  یکی از دیدارهایمان خانه یکی از دوستانش به نام نوشین بود که ازدواج کرده بود . ازدوجشان برخلاف نظر خانواده نوشین بر اساس عشق بود و البته ازدواج عشقی کار چندان عاقلانه ای نیست .  آن دو فیلم نامه ای نوشته بودند که به نحوی از ماجرای عقد اول فلانی بود. من بی تجربه ظالمانه فیلم نامه را به نقد کشیدم و ایرادهایش را گفتم ناآگاهانه کاری کردم که او هیچ گاه دست به قلم نبرد . با هم برگشتیم و من که زیرک بازیم گل کرده بود خواستم نوشته هایش را خاطراتش بدانم و او از رفتارم دلخور شد و توی راه ساکت بودیم . نوشته اش تلخ بود و آدمی  را به یک غمی می برد که درش ترس هم بود.

دیگر رابطه ما مخفی بود . او جواب نه را  داده بود و بالطبع ادامه رابطه معنی نداشت گرچه هم خانواده ما و هم خانواده آنها علاقه به وصال داشتند و همین علاقه بود که دوباره این بار با پدر به خانه آنها رفتیم . چیدمان مبلمان خانه شان تغییر کرده بود.

در این نشست بود که برای اولین بار من اعتراض کردم و گفتم معلوم نیست چه می خواهد ، تکلیفش مشخص نیست با دست پیش می خواند و با پا پس می زند . او همان جا اعتراض کرد ، نگفته پشیمان شدم . او به راحتی می توانست بازی را در دست بگیرد همان طور که ماه ها قبل هنگامی که مادرش در بیمارستان واقع در خیابان شریعتی خوابیده بود و دوستان هم پارکیشان به ملاقاتشان آمده بودند او ماهرانه و زیبا از همه پذیرایی می کرد یادم می آید که نتوانست در ظرف نوشابه را باز کند و از من خواست که کمک کنم  من به تندی باز کردم بعدها گفت از این که زورم رسیده بود خوشش آمده گفت می شه به تو اتکا کرد برای اولین بار شوهر خواهرش را دیدم زبان خوبی داشت و بلد بود چگونه با مادر خانمش رفتار کند.

ما آن شب در باره جهیزیه ،‌عروسی و خانه صحبت کردیم و حتی پدرش گفت اگر نتوانستی خونه گیر بیارید طبقه پایین هست می توانی بدون پول پیش ماهی 100 هزار تومان اجاره بدهی خونه مال پدرش بود و من خوشم نیامد که می خواهد 100 هزار تومان بگیرد البته بگویم که همزمان یک میلیون ماهی دویست هزار تومان بود به هر حال  آن شب باز به ما جواب قطعی را ندادند و پدرش گفت شما که چند ماه را صبر کرده اید دو روز هم صبر کنید  معلوم بود که جوابمان نه است و جواب باز نه بود و ما باز مخفیانه تماس داشتیم و من باز سعی می کردم نه او را بله کنم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت17:31توسط کامبیز | |

چند وقتی فکر می کردم که این بخش را بنویسم یا نه آخر سر تصمیم گرفتم بنویسم زیرا نمی خواهم چیزی از قلم بیفتد و البته بخشی را سانسور می کنم

بعد از که جواب نه دوباره را شنیدم و هنوز هم نمی دانم چرا نه شد. باز مثل معمول که در حضور ادای رستم را در می آوردم و سعی می کردم نقش آدمی را بازی کنم که در زندگی تجربه های زیادی داره و قاطع و برنده است برعکس پشت تلفن جوانی محجوب و مطیع بودم  زنگ زدم باشد که نه را به بله تغییر بدم . خلاصه حرف زدیم. به هر حال شب ساعت 30 : 11 تلفن یک تک زنگ خورد حسم گفت که خودش است پس رفتم توی دستشویی (‌چون صدای شماره گرفتن معلوم می شد)‌شماره خونه اش را گرفتم صدای دلنوازش گفت بله گفتم تو بودی که زنگ زدی گفت نه ولی دروغ می گفت.گفتم گوشی دستت هست . گوشی تلفن را توی جیب گذاشتم آمدم توی اتاق خودم. در را بستم و روی تخت دراز کشیدم . به صدای آهسته گفتم سلام و با صدایی آهسته تر جواب داد سلام خوبی . حرف زدن زیر پتو با صدایی آهسته و شنیدن صدای یار در دیر وقت احساس خوب ، همراه با هیجان به من دست می داد حس آب تنی در رودخانه ای سرد.

ساعت حدود یک و نیم شب بود و گرمای زیر پتو فضا را سخت کرده یود.

گفت : چیه

گفتم : خیلی گرمه

گفت : مگه چی پوشیدی

-        خب شلوار و تی شرت

-        تو وقت خواب شلوار پاته

-        خب آره

-        دیوانه ای

-        مگه تو چی پوشیدی ، خب همیشه شلوارمو در می آرم

-        الان در چه وضعیتی هستی ، چی پوشیدی

-        خب یه شورت و یه تاپ

-        می شه بگی لباسات چه رنگیه

می خنده تو خنده می گه : یه شورت سفید با تاپ لیمویی رنگ

-        خب کرستت

-       اه  کرست چیه می گی

-        چی بگم

-        سوتین

می دانستم بک واژه فرانسوی است 

-      سوتینت چه رنگیه

ـ       خب من از شورت و سوتین ست خوشم می آد از رنگ مشکی و سفید

-       چرا سفید و مشکی فقط

-       چون سکسی تره  خب وقتی تاپ می پوشی سوتین نمی بندی

-        یعنی جلوی بابا و مامان و برادرت بدون سوتین هستی

-        مگه اشکال داره

-        خب آخه

-        تاپه جوریه که معلوم نمی شه

-        وای اگه الان اونجا بودم چی می دیدم ؟

-        چی می دیدی؟ اگه الان این جا بودی که بغلم خوابیده بودی

-        بغلت ؟

-        خب آره این وقت شب اگه مردی توی اتاقم باشه می خواستی چه کار کنیم.

-        راست می گی اگه بودم دست تو موهات می کردم

-        خب بعد

-        دست می کشیدم روی صورتت

-        خب بعدش

-        گونه هاتو

-        گونه هامو ؟

-        گونه هاتو می بوسیدم

-        خب بعد کجا رو

-        چشماتو ببند؛‌ بستی ؟

-        بستم

آرام و محکم گوشی رو بوسیدم گویی او را می بوسم. از صدای بوسه گفت

-        آخ

با صدایی خمار گفت

-        دیگه دستت کجا می بره

-        تو پیرهنت

-        آه کامبیز

-        سینه هاتو توی دستام می گیرم

-        جون

جون گفتش خیلی شیرین و وسوسه انگیز بود. هیچ کسی این چنین زیبا نگفت.

-        خیس عرق شدم 

-        خب شلوارتو درآر

-        باشه یه لحظه

-        الان چی پوشیدی

-        مث تو شورت و یه تی شرت

-        تی شرتتم درآر

-        باشه گوشی

-        الان چی

-        فقط با یه شورتم. تو هم درآر

-        پس تو هم گوشی دستت

-        الان مثل منی

-        الان مث تو فقط یه شورت پامه

-        سینه ها تو بیرون ریختی

-        سینه ها مو واسه تو ریختم بیرون

-        سینه ها ت شله

-        سینه هام سفته . سفت و قشنگ

-        وای دست بکشم رو تنت روی گردنو ، سینه و شکمت

خمار گفت

-        سینه مو بخور نوکشو گاز بزن

-        باشه . می خوام ، فلانی می خوام ، می خورمش

صدای نفساش پریشان ترم می کرد.

-        از شکمت پایین تر برم

-        برو

-        بیارم روی ران پات و دست بکشم ساق پات

-        کامبیز

-        چیه عزیزم

-        دست بکنم تو شورتت؟

-        وای ... کاشکی پیشت بودم

-        آخ اگه بودی

-        کامبیز شورتتو درآر

-        شورتمو

-        آره

-        فلانی

-        جونم

-        تو هم درآر

-        من درآوردم ، لختم برات

-        پس یه لحظه

-        تو الان لخت لختی ، می خوام کامی بیا

-        تو هم لخت لخت

-        آخ آره

 - ...

-...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت13:23توسط کامبیز | |

تا رسيدم خونه مامان ازم پرسيد : شيري يا روباه . سعي كردم خونسرد و بي تفاوت بگويم تمام شد هنوز حرفم تموم نشده بود كه مامان شروع به سرزنشم كرد و گفت بايد زنگ بزنم ، فلاني حيفه . تو متوجه نيستي هنوز فكر مي كني مي خواي دوست دختر انتخاب كني، بي تفاوت مي ري بي تفاوت مي آي چي به دختره بنده خدا گفتي كه جواب نه بهت گفته . چي بايد مي گفتم حرفي براي گفتن نداشتم . بيشتر گيج بودم آخه اصلا فكر نمي كردم كه اين طوري بشه او از كه وقتي سوار ماشين آژانس شديم و من براي احترام به راننده جلو نشسته بودم گله مند بود . دليل كارم را پرسيد گفتم به احترام راننده. گفت : خب راننده كارش اينه  و توي صدا و نگاهش حس كردم كه مي خواهد بگويد بهتر نبود به من احترام مي گذاشتي تا راننده . شايد دوست مي داشت با او مهربانتر باشم شايد . شايد بايد سعي مي كردم خودم نباشم .

به هر حال مامان زنگ زد و مادرها كارو درست كردند و قرار شد كه آنها جواب رفت ما را بدهند و بيايند. سه خانم مامانش و خودشو خواهرش كه از او بزرگتر بود و دختري داشت و ما كه مامانم و خواهرم بود كه از من كوچكتر بود هنوز ازدواج نكرده بود . آمدند ولي من خانه نبودم فكر مي كردم كه او نمي يايد چون جواب رد داده بعدش فكر مي كردم بهتر كمي ژست هم بگيرم و شايد هم خيلي جالب نباشه وقتي جواب نه گرفتم باز هم حضور داشته باشم ولي راستش خيلي دلم مي خواست حاضر باشم باز او را ببينم چهره ي گندمكونش و موهاي قهوه اي و قد ناز بلندش را خيره بشم و شلوار ... رويم نشد بپرسم كه چي پوشيده بودند و باز مث هميشه سعي كردم خودم را بي توجه نشون بدم و بگذارم خانم ها كارشونو بكنند و انگار چاره اي ندارم جز تن دادن .

وقتي بهش زنگ زدم از دستشوييمان كلي ايراد گرفت و از محله كه در نارمك ( شرق تهران ) بود البته در مورد دستشويي حق با او بود.

در يك عصر باروني شب تولد حضرت محمد با يك دسته گل به همراه مامان و خواهرم به خانه شان رفتيم اين بار برادر (كه هم سن من بود و مجرد)  و پدرش هم بودند آنها باران و شب تولد را به فال نيك گرفتند به زبان بي زباني مي گفتند بابا تمومش كنيد ختم به خير كنيد چه قدر سخت مي گيريد. مامانش گفت بهتره دو جوان باز هم با هم تويي اتاق فلاني صحبت كنند . او يك شلوار قهوه اي با بلوزي يقه هفت چهارخونه اي كرم و قهوه اي پوشيده بود موههايش را خوب شانه زده كه كلي ناز شده بود . من روي صندليش و او روي تختش نشست من در همان ابتدا به طرز لباسش پوشيدنش ايراد گرفتم كه چرا لباسش را توي شلوار گداشته بايد بيرون باشه كمي شاكي شد ولي گفت شما بايد بپسندي و درست كرد. چهل دقيقه اي صحبت كرديم . بيرون كه آمديم باز در جمع صحبت شد كه خواهرم وارد صحبت شد كه بعدا فلاني اعتراض كرد كه چرا خواهرت كه سنش پايينتر حرف زده دخالت كرده . قرار شد جمعه عصر در باره عروسي من و فلاني باز با هم صحبت كنيم.

جمعه ساعت 17 در پارك  ساعي همديگر را ديديم و زير درختي با شاخه هاي بلند و قطور در حالي كه نسيم خوبي هم مي آمد نشستيم و از عشق خواستم حرف بزنم اما آيا شد عجيب است نمي دانم فكر كنم احساسم را حداقل كمي گفتم اما مي دانم احساس خوبي داشتيم ما درباره ازداج حرف مي زديم او مي گفت بايد زود ازدواج كنيم و من مي گفتم چون خانه اجاره داده شده نمي توان مستاجر را جواب كرد و او مي گفت چه اشكال دارد و ما كلي حرف هاي  زديم و من كلي ژست هاي احمقانه گرفتم نمي دانم چرا ، چرا موضوع ازدواج را به بزرگتر ها نسپردم و باز مغرورانه در خصوص احترام به ديگران و جايگاه آنان صحبت كنم . ما به خانه آنها رفتيم او براي ادامه بازي خودش و به تله انداختن من پرسيد آيا مي خواهي حرفهايي كه من زدي و عقب انداختن ازدواج به خاطر حقوق ديگران را به بابايم بگويي من هم با آنكه مي دانستم اشتباه مي كنم احساس غرور و اين كه فكر مي كردم حرف من درست است و پدرش انساني شريف كه فكر كردن به مردم را درست مي داند.

صحبت كرديم و پدر و برادرش كه شلواركي كرم رنگ به پا داشت با حرفهاي من موافق بودند ولي مادر و خودش مخالف چرا كه مي گفتند اگر نامزدي طول بكشد حرف و حديث زياد مي شود. آخرسر پدر گفت اجازه بديد اين بحثها را بعدا ادامه بدهيم . و قرار شد كه من نوشته هاي فلاني را روز دوشنبه بگيرم و كارهايش را انجام بدهم. او مي خواست براي فوق ليسانس اقدام بكنه و قرار شده بود كه من جزوهايش را بگيرم. به خوشي از آنها جدا شدم با اين احساس كه خوشم آمد مثل مرد حرف زدي و شرط گذاشتي شرطي كه براي انسان دوستي بود.

شنبه صبح مادرش زنگ زد و به ناراحتي گفت كه فلاني گفته نه .

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت13:21توسط کامبیز | |

تنبل نشدم چیزی دیگر برای نوشتن نیست . فیلم بر بلندی باد اثری از بهمن فرمان آرا در سال ۱۳۵۷ ساخته شد این فیلم پر از اشاره ها و استعارها بود که برای آن زمان بسیار پیشرو بود ولی وقتی مردم انقلاب کردند دیگه آن حرفها پیش پا افتاده بود حال من که از مدیریت و منابع انسانی و فرهنگ عامه می گفتم گمان می کنم حرفهایم و آموخته هایم عقب مانده است .

از دوستانم هیچ خبری ندارم امیدوارم همگی حالشان خوب باشه.

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت18:38توسط کامبیز | |

  در جامعه ای این چنین احساسی و هیجان زده امیدوارم اتفاق بدی رخ نده . گرچه هر چه که مردم بخواهند درست همان است. چند روز دیگر این شور و هیجان شاید تمام نشه و اگر ادامه پیدا کنه چه خواهد شد . به راستی جواب شما چه خواهد بود . خود من فکر می کنم که برای رسیدن به هر امری باید هزینه آن را پرداخت کرد ولی گاهی برخی از موارد هزینه بیشتر از اصل خود خواسته هست و این بد است. فکر می کنم  بعد از انتخابات مردم چه خواهند خواست هرچه هست این خوبه که میزان توقع مردم بالاتر خواهد شد و این لازم است .

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت15:0توسط کامبیز | |

به خانه شان رفتيم . دختري با روسري كوتاه ، دامني قهوه اي و جورابي به گمانم طوسي پررنگ . بزرگتر ها از هردري گفتند و بعد از چندي منو فلاني با اجازه بزرگ تر ها رفتيم توي اتاقش كه با هم كمي حرف بزنيم از اين رفتارها حرصم گرفته بود دلم نمي خواست برم توي اتاقش . فكر مي كردم معني نداره من هم حرف پنهوني ندارم خب جلوي همه حرف مي زنم . ولي اصلا نفهميدم كه چطوري يك ساعت ونيم حرف زديم و اگر صدايمان نكرده بودند و نمي گفتند قرار نيست همه حرفهارو در يك جلسه بزنيم حالا حالاها حرف مي زديم فكر مي كنم گفتم كه مثل بچه مسلمونها حق دارم يك نظر بي حجاب نگاه كنم خنديد و روسريش را براي لحظه اي برداشت ( هميشه دوست داشتم جاي كساني باشم كه يك نظر به دختري كه سر تا پا پوشيده است يك نظر بندازم  خودمونيم اين طوري اگر كسي خواستگار زياد داشته باشه كه خيلي ها يك نظر طرفو ديدند.

همه چيز عوض شده بود من ريش بلندم را زده بودم ( او از آدم ريشو بدش مي آمد ) و حال ته ريش داشتم و او عروسي نكرده جدا شده بود . فردا شبش معلوم شد كه دو طرف از هم خوششان آمده است. و من اجازه يافتم كه به خانه شان زنگ بزنم زنگ زدم مامانش گويشي را برداشت و كلي تحويل گرفت گفتم اجازه مي ديد با فلاني صحبت كنم گوشي را داد .قرار شد كه در منزل آنها او را ببينم كه من اعتراض كردم او نيز مثل دفعه هاي بعد جوابي داد كه من لال شدم. گفت من و شما در ابتدايي ترين برخورد از هم خوشمان آمده است وگرنه شما تماس نمي گرفتيد و من به تماستان جواب نمي دادم حالا چي مي شه شمايي كه از من خوشتان آمده است به خاطر من قبول زحمت كنيد. و من در برابر جوابش لال شدم. با دسته گلي به خانه شان رفتم او شلواري كرمي با بلوزي قهوه اي پوشيده بود با موهاي خرمايي حال بي حجاب بود زيرا من گفته بودم كه از حجاب خوشم نمي آيد او هم گفته بود كه به احترام خانواده ها سر كرده و اهل حجاب نيست. ما تا ساعت 12 ظهر گلي حرف زديم و وقت خداحافظي بود.

چند روز بعد دوباره همديگر را ديديم ولي اين بار قرار شد از خانه آنها برويم هتل آزادي كه نزديك آنجا بود. رفتيم لابي هتل آزادي و در صبحي دل انگيز كلي حرف زديم و خنديديم من عادتي داشتم كه بند كفشهايم را نمي بستم و وقتي بيرون آمديم هر چند قدم دولا مي شدم و بند كفشم كه هميشه هم بلند بود تو كفشم مي گذاشتم دربست گرفتم به  سركوچه خانه آنها رسيديم گفت اينجا پياده شيم قبول كردم . از ميان گلهايي كه برايش خريدم بودم غنچه اي كنده بود با آن بازي مي كرد لاي كارتي گذاشت و گفت رسم است كه بزرگ ترها جواب آره يا نه را بهم مي دهند ولي من مي خواهم جواب شما را همين جا بدهم و گل را همراه كارت به من داد و گفت خواهش مي كنم اين گل و كارت را از طرف من يادگاري داشته باش براي هميشه و جواب من نه . خداحافظ .

 

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت16:40توسط کامبیز | |

Some Places to go

  the Queen has her London home at Buckingham Palace .It is at the end of The Mall- a long road that begins at Trafalgar Square. At half paste eleven most mornings the soldiers at Buckingham Palace change the guard. It takes about thirty minutes, and hundreds of visitors come to watch.

  And in August and September, you can usually visit some of the rooms in the palace. But there are always lots of people coming to see them, so be ready to wait.

You can also visit the Royal Mews at the palace.  This is the home of the Queen's horses and coaches.

The Queen's Gallery is also at the palace, and you can visit it at most times of pictures from all over the world.

The Tower of London is now a museum, and one of London's most famous buildings. More than two million people visit it every year.

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت16:30توسط کامبیز | |

لحظه ها چه سریع می رود و  زندگی چه ساده می گذرد.  بعضی از حرف ها و غم ها هست که آدمی به هیچ  کس نمی تواند بگوید یا شادی هایی هست که می ترسه بیان کنند .

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت9:9توسط کامبیز | |