|
به خانه شان رفتيم . دختري با روسري كوتاه ، دامني قهوه اي و جورابي به گمانم طوسي پررنگ . بزرگتر ها از هردري گفتند و بعد از چندي منو فلاني با اجازه بزرگ تر ها رفتيم توي اتاقش كه با هم كمي حرف بزنيم از اين رفتارها حرصم گرفته بود دلم نمي خواست برم توي اتاقش . فكر مي كردم معني نداره من هم حرف پنهوني ندارم خب جلوي همه حرف مي زنم . ولي اصلا نفهميدم كه چطوري يك ساعت ونيم حرف زديم و اگر صدايمان نكرده بودند و نمي گفتند قرار نيست همه حرفهارو در يك جلسه بزنيم حالا حالاها حرف مي زديم فكر مي كنم گفتم كه مثل بچه مسلمونها حق دارم يك نظر بي حجاب نگاه كنم خنديد و روسريش را براي لحظه اي برداشت ( هميشه دوست داشتم جاي كساني باشم كه يك نظر به دختري كه سر تا پا پوشيده است يك نظر بندازم خودمونيم اين طوري اگر كسي خواستگار زياد داشته باشه كه خيلي ها يك نظر طرفو ديدند. همه چيز عوض شده بود من ريش بلندم را زده بودم ( او از آدم ريشو بدش مي آمد ) و حال ته ريش داشتم و او عروسي نكرده جدا شده بود . فردا شبش معلوم شد كه دو طرف از هم خوششان آمده است. و من اجازه يافتم كه به خانه شان زنگ بزنم زنگ زدم مامانش گويشي را برداشت و كلي تحويل گرفت گفتم اجازه مي ديد با فلاني صحبت كنم گوشي را داد .قرار شد كه در منزل آنها او را ببينم كه من اعتراض كردم او نيز مثل دفعه هاي بعد جوابي داد كه من لال شدم. گفت من و شما در ابتدايي ترين برخورد از هم خوشمان آمده است وگرنه شما تماس نمي گرفتيد و من به تماستان جواب نمي دادم حالا چي مي شه شمايي كه از من خوشتان آمده است به خاطر من قبول زحمت كنيد. و من در برابر جوابش لال شدم. با دسته گلي به خانه شان رفتم او شلواري كرمي با بلوزي قهوه اي پوشيده بود با موهاي خرمايي حال بي حجاب بود زيرا من گفته بودم كه از حجاب خوشم نمي آيد او هم گفته بود كه به احترام خانواده ها سر كرده و اهل حجاب نيست. ما تا ساعت 12 ظهر گلي حرف زديم و وقت خداحافظي بود. چند روز بعد دوباره همديگر را ديديم ولي اين بار قرار شد از خانه آنها برويم هتل آزادي كه نزديك آنجا بود. رفتيم لابي هتل آزادي و در صبحي دل انگيز كلي حرف زديم و خنديديم من عادتي داشتم كه بند كفشهايم را نمي بستم و وقتي بيرون آمديم هر چند قدم دولا مي شدم و بند كفشم كه هميشه هم بلند بود تو كفشم مي گذاشتم دربست گرفتم به سركوچه خانه آنها رسيديم گفت اينجا پياده شيم قبول كردم . از ميان گلهايي كه برايش خريدم بودم غنچه اي كنده بود با آن بازي مي كرد لاي كارتي گذاشت و گفت رسم است كه بزرگ ترها جواب آره يا نه را بهم مي دهند ولي من مي خواهم جواب شما را همين جا بدهم و گل را همراه كارت به من داد و گفت خواهش مي كنم اين گل و كارت را از طرف من يادگاري داشته باش براي هميشه و جواب من نه . خداحافظ .
Some Places to go the Queen has her London home at Buckingham Palace .It is at the end of The Mall- a long road that begins at Trafalgar Square. At half paste eleven most mornings the soldiers at Buckingham Palace change the guard. It takes about thirty minutes, and hundreds of visitors come to watch. And in August and September, you can usually visit some of the rooms in the palace. But there are always lots of people coming to see them, so be ready to wait. You can also visit the Royal Mews at the palace. This is the home of the Queen's horses and coaches. The Queen's Gallery is also at the palace, and you can visit it at most times of pictures from all over the world. The Tower of London is now a museum, and one of London's most famous buildings. More than two million people visit it every year.
لحظه ها چه سریع می رود و زندگی چه ساده می گذرد. بعضی از حرف ها و غم ها هست که آدمی به هیچ کس نمی تواند بگوید یا شادی هایی هست که می ترسه بیان کنند .
زنگ تلفن خانه شان كه مي خورد قلب من هم همراه بوق تلفن مي طپيد و نفسم آرام و سنگين مي آمد . سلام سلام خوبي خوبم و حرف هايي كه مهم نبود چه گفته مي شد مهم صداي دل انگيز و آهنگين او بود . نگاهش هميشه زيبا و وسوسه انگيز و لبانش حتي در اوج ناراحتي هم لبخند بود . هرگاه چشمانم را مي بندم قد گل اندامش و چهره گندم گونش در خيالم مي رقصد . مهربان است و مهربانيش شيرين . - پنچ شنبه خونه اي - آره چطور مگه - قراره پنچ شنبه بيايم خدمتتون - پنچ شنبه ؟ با كي - با مامانم، چه احساسي داري - نه پنچ شنبه قراره بريم خريد - يعتي چي تو كه گفتي برنامه اي نداري . مامانم با مامانت صحبت كرده گفته كه موافقي ، قرارهاشون هم گذاشتند - با من كسي صحبت نكرده . تو اصلا چرا دست از سرم برنمي داري ، چرا دنبال زندگيت نمي ري - مگه من چي گفتم چرا عصباني مي شي با گريه ادامه داد : ولم كن خسته شدم همه واسه من تصميم مي گيرن . چرا اين قدر اذيتم مي كني - من اذيت مي كنم . مسخره كردي . مامانم زنگ زد مامانت هم گفت با فلاني صحبت مي كنم بعدش هم زنگ زد گفت تشريف بياريد . حالا تو يكهو - تو از جون من چي مي خواي .هان - هچي ، چرا يكهو برق گرفتت - تو همش مزاحم من مي شي - مزاحم؟ - آره - ديگه نمي شم ، هيچ اشكال نداره خداحافظ شما - تو هميشه - گفتم خداحافظ - خداحافظ تلفن قطع شد . نفس عميق كشيدم و خودم ول كردم روي صندلي . دوستي ، عشق ، خواستگاري 4 ساله تمام شد. به پروانه يكي از دوستانم زنگ زدم . آن زمان پروانه براي ديدار من از پاي فتاده سرنگون مي آمد . روزگاري براي ترجمه اخبار سايت ساعت 1 يا 2 صبح زنگ مي زدم پري تا صدايم را مي شنيد لحظه اي قلبش از شوق مي ايستاد مي گفت صبر كنيد اجازه بدهيد نفسم جا بيايد . گرماي نفسش را از گوشي تلفن حس مي كردم ، از همكارانم خجالت مي كشيدم و سعي مي كردم فضاي شبانه را پنهان كنم و تلاش مي كردم هرچه او از شوق شنيدن صداي من بي حال مي شد من با واژه هاي رسمي تر و رفتارهاي اداري فاصله را بيش تر كنم . هنگامي كه مي خواستم تلفن را قطع كنم با خواهش مي گفت بي انصاف من از صبح تا حالا سر از پا نشناخته اين لحظه را لحظه شماري مي كردم ... و تا مي خواست ادامه دهد و با صدايي بسيار آهسته كه مي خواست ديگران از خواب بيدار نشوند برايم عشوه گري كند سريع مي گفتم خب فرمايشي نداريد خداحافظ و او التماس كه يك خط شعر بخوان ، حرف بزن هرچي دلت مي خواهد بگو فقط كمي حرف بزن صدايت خيلي داغه . همكارانم بعد از دو ، سه شب به احترامم قبل از اينكه زنگ بزنم به بهانه به اتاق بغلي مي رفتند خلاصه من و پري را پاي تلفن تنها مي گذاشتند و من گاهي برايش شعري مي خواندم. هرچي فلاني برايم ناز مي كرد ، پروانه نازم را مي كشيد. با پروانه قرار گذاشتم مثل معمول سريع گفت مي آيم كوچه بغلي اداره تان . محل كارم جمهوري است و او از مطهري به جمهوري چو خود برق مي آمد. نمي دانم چگونه ولي تا من از همكارانم خداحافظي مي كردم و وسايلم را جمع مي كردم و پايين مي آمدم او را با چشمان هميشه شوخ و سرمست و بازيگوشش سرا پا بي تاب ديدار خود مي ديدم. ديدمش ، تند كرد و به سويم آمد و مثل هميشه گفت سيب زميني ميهمان من . لبخندي زدم و گفتم نه شانس آوردي غمگينم و مي خواستم بينمت تا درد دل كنم . چشمانش لحظه اي ترسيد از بوي رقيب يا چيز ديگر نمي دانم گرچه من گفته بودم به او هيچ تعهدي ندارم و دوستان ديگري هم دارم و او نيز دوستان ديگر . اما سريع خودش را جمع كرد و گفت چي شده عزيز دلم بگو خوشگلم بگو قربونت ... ما از جمهوري تا هفت تير و از آن جا به خيابان شريعتي و از شريعتي به معلم و از معلم تا نزديكي هاي نارمك پياده رفتيم خودم هيچ پروانه چه طوري آمد و به ناله هاي من گوش داد نمي دانم . توي راه من از اولين برخوردمان گفتم . شهر... يكي از بستگان براي مراسمي تالاري گرفته بود . مامانم سرحال از پله هاي تالار پايين آمد و دستم را گرفتم و گفت بيا اينو ببين خيلي دختر نازيه ، توي جمع مثل ستاره مي درخشيد و منو با خودش برد. من دختري را از پشت سر ديدم موهاي فر كرده كه از زير روسري كوتاهش آشفته بيرون ريخته و قدي بلند كه با كفش هاي پاشنه بلند دلرباتر شده بود. چهره اش را نديدم به دروغ گفتم اين؟ اي بابا فكر كردم الان يه فرشته نشونم مي ديد اين كه زهرماره . مامانم با تعجب پرسيد خوشگل نيست گفتم نه بابا مسخره است چه طوري از اين خوشتان آمد . پدرم كنجكاو به سويمان آمد خواهرم تازه از تالار بيرون آمد و قبل از آن كه بابام نظرم را بپرسد گفت تيكه خوبيه مگه نه . مامانم مأيوس گفت نه قبول نداره خواهرم با حرص گفت دختر به اين نازي مسخره و چند ماه بعد مامانم آمد و بدون آن كه تعارف كنم روي تختم نشست و گفت انشاالله خوشبخت بشه ، حيف شد چه قدر مامانش متين و موقر بود . مثل معمول سرم چو بزي تو كتاب بود بي حوصله پرسيدم كي ؟ - فلاني عقد كرده ، معلوم بود دختري مثل او رو سريع مي بردنش . خنديدم و گفتم : مباركه
سلام
به خودم مي انديشم . آيا من نيز راست مي گويم . آيا اين من ، من واقعي است . آيا مطالبي كه در وب مي نويسم همه ي حرفهاي من است . نه دلم مي خواهد خيلي چيزها بگويم . بيزارم از خودسانسوري . بيزارم از پنهان كاري . بيزارم از گناهان كوچك ، گناهان بزرگ را دوست مي دارم گرچه مردش نباشم. اي كاش مي توانستم از نيازها از فكرها و از آرزوهاي پنهان حرفي بزنم . اي كاش لحظه اي بي پروا بودم . اما چرا نمي گويم شايد چون دوست دارم آن طور كه تو دوست داري باشم نه آن طور كه دوست دارم شايد چون تو مرا مي شناسي نمي خواهم در پيش چشمان آشناي مجازي تو آدمي كج اخلاق و كج انديش باشم . آيا من ريا كارم يا ادب را رعايت مي كنم . ادب يا هنجارهاي اجتماعي . گفتم هنجارهاي اجتماعي . اگر آن عده اي كه به فرنگ رفته بودند لباس هاي فرنگي ( كت و شلوار و پيراهن و كراوات ) – مي دانم كه شلوار ساخته ايران بوده و در عصر هخامنشيان هم مردان شلوار مي پوشيدند- نپوشيده بودند و برابر مخالفان كه آنان را مسخ شده فرنگ مي دانستند ، كوتاه مي آمدند شايد حالا هم ما هنوز همان جامه عهد قجر را مي پوشيديم يا دختر و زنان كه برابر حجاب اجباري مقاومت مي كنند طالب چه بوده و هستند . چه مي خواهند آيا آنان هنجار شكني مي كنند يا هنجاري را همچنان حفظ مي نمايند. آيا تظاهرهاي كاريمان و مصلحت انديشيمان بيش تر از تدبير است يا از خصلت ترسويمان يا به ما آموخته اند كه هيچ گاه رو بازي نكنيم و آيا صنعت ايهام در ادبيات ما بواسطه تاريخ پر فراز و نشيب و روحيه تودر تويمان شكل گرفته است . عمرمان مي گذرد و تاريخچه زندگيمان سرشار از ضد و نقيض هاست . به راستي دوست من كيست.
و سطح بي سوادي در سنگال 69% ، بنگلادش و پاكستان 62% در مراكش 57% ، در مصر 49% ، الجزاير 40% ، در تونس 33% ، در ايران 28% حال در برخي از كشورها مانند دانمارك و ژاپن اين حد به صفر رسيده است . تعداد ديپلمه ها سالانه در دو كشور بنگلادش با 122 ميليون نفر و هلند با 15 ميليون نفر در يك اندازه است و فنلاند با جمعيت حدود 5 ميليون نفر 5 هزار نفر بيشتر از شمار ديپلمه هاي مراكش كه 6 برابر جمعيت فنلاند است. فقط در كشور 60 ميليون نفري انگلستان سالانه معادل مجموعه كتابهاي چاپ شده 52 كشور مسلمان با يك جمعيت يك ميلياردي است . در ايران كتاب ها با تيراژ 2000 نسخه تيراژ معمول و حتي خوب است و اگر كتابي به تيراژ 10000 نسخه برسد يعني يك شاهكار در حالي كه كتاب بيگانه كامو در فرانسه بعد از بارها چاپ در سال هاي گذشته با يك ميليون تيراژ وحشت به پشت آدمي مي اندازد. اميدوارم سال 1388 سال كوشش و آموختن براي همه ي ما باشد . يادمان باشد كه برزيل كشوري كه در همين 30 – 20 سال گذشته يك كشور فقير و مقروض بوده حال كشوري قدرتمند و ثروتمند است كه عضو كشورهاي 20 قرار دارد.
يه سال ديگه رفت و سال 88 آرام آرام داره از راه مي رسه . يه سال گذشت و چه اهميت داره و باز خواهيم گفت اميدواريم امسال سال آرامش ، تندرستي ، كانون گرم خانواده و جيبهاتون پر پول باد كه اغلب با شنيدن اين دعا لبها از خنده شكوفته مي شود. آرزوهايمان اغلب فردي و دعايمان اغلب سطحي يا خيلي آبكي خدا همه بيماران را شفا بدهد يه چيز بسيار كلي و خالي از احساس واقعي . در پايان هر سال مردمان سودها و زيان هاي كهنه خود را بررسي مي كنند تا حاصل آن را ملاك خويش براي سالي نو قرار دهند ( البته چنين باشد خوب است شك دارم كه ايرانيان چنين كنند ) اين كار را براي كشورها و ملت ها مي توان انجام داد براي برخي از كشورها چند دهه براي برخي از كشورها چند سده و فقط هشت كشور مي توان هزاره را بررسي كرد و حال مي خواهم كمي از يادداشت دوست عزيزم كه روزي در باره اش خواهم گفت ، بگويم و دوستاني كه در پست من ابراز لطف كرده بودند و نظرشان را داده بودند عرض كنم با نظرشان كمي مخالفم گرچه به بخشي از آن موافقم . ادبيات ما ، فرهنگ جامعه ما فقط به دم اهميت مي دهد . دم را غنيمت بدان آينده كه نيامده و در دست ما نيست گذشته هم كه گذشته . زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون نيست . زندگي گذشته ، حال و آينده است و متاسفانه ما كمتر از گذشته و كمتر از آن به آينده فكر كرده ايم. ما به آدم كتاب خوان احترام مي گذاريم ولي خودمان اهل كتاب خواندن نيستيم چون كتاب و كتابخواني وارد موضوعي به نام تخصص مي شود و تخصص نياز به تلاش و صرف وقت و پول است البته ما چون به زمان حال اهميت مي دهيم بيشتر به دلالي مي پردازم زيرا كوتاه ترين زمان براي رسيدن به پول مفت است. اما اين كه بايد از خودمان شروع كنيم موافقم زيرا توسعه از جامعه مدني مقدور مي شود و جامعه مدتي احترام به حقوق ديگران و رعايت قانون است و ما ملتي كه داراي هزاره است در فراز و نشيب اين زمان كهن يكي از عوامل رهايمان و ماندگاريمان آيين ها و رسوم بودند . نوروز را هيچ قدرتي نتوانسته از ما بگيرد . چهارشنبه سوري كه صدا و سيما به مضحكي چهارشنبه آخر سال اعلام مي كند مثل ماءالعشير كه همان آبجو است حال چه اشكال داشت مي گفتيم آبجو بدون الكل اين ها از حقه بازي هاست . به هر حال نمي توانند پايه هاي هزاره ما را تكاني بدهند و ما با اين پايه هاي كهن و قطور تلاش كنيم وايرانمان را بهتر كنيم و فكر كنيم چرا به آمار يونسكو ميزان كتاب خواني در ايران حتي از افغانستان كمتر است چه شده . به آينده براي ساختن مهين مان بيانديشيم و از گذشته به عنوان چراغ راهنماييمان بهره ببريم .دستتان را به گرمي مي فشارم . زنده باشيد.
|
About
اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 Links
شباهنگ |